|
خاموش که شوی آیا فراموش می شود؟...
هر قدر که سمتت می آیم دورتر می شوم... چه کسی است که عاشق دور شدن باشد؟ چه کسی است که هر لحظه با شک قدم به قدم همراه باشد؟ و چه کسی است که شک را دوست داشته باشد...؟ گفته بود شک کردن تمام وجودت شده... و گفتم شک را دوست ندارم... تمام اطمینان هایم در زندگی فرو ریخته و جز شک باقی نمانده... از میان شما کسی هست که بفهمد حرفم را؟
سال هاست که ننوشته ام... و شاید قرن هاست ... و صدا گم شد و واژه گم شد و من گم شدم ... و بیگانه بود زبانم با زمین، با آسمان و با هرچه که از من نیست... و شاید نمی خواستم که از من باشد.... ...
بزن آن پرده ، اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته
شاید دوباره نوشتن رو شروع کردم ... نوشتن از چیزایی که باید بنویسم ... گم کرده هایی که باید پیدا کنم ... چشم های بسته ای که باید باز کنم ... و خواب هایی که باید ببینم ... خواب هایی که دیدنشون فراموشم شده ... ... ............... پ.ن : " تو
به من گفتی تا که دل دریا کن بند گیسو وا کن سایه ها رویا با بوی گلها که بویِ گُل ناله یِ مرغِ شب، تشنگی ها بر لب پنجه ها در گیسو عطرِ شب بو بزن غلتی اطلسی ها را برگ افرا در باغِ رویاها بلبلی میخواند، سایه ای میماند مستُ تنها نگاهِ تو شکوِه یِ آهِ تو حُرمِ دستانِ تو گرمیِ جانِ تو با نفسهات... به من گفتی تا که دل دریا کن بند گیسو وا کن ابرِ باران زا، شب، بوی دریا به ساحل ها موجِ بی تابی را در قدمهایِ پا، در وصالِ رویا گردش ماهی ها، بوسه یِ ما بوسه ی ِما "
من... زمستان .... و پتویی که هیچ گاه گرمم نمی کند ... من و من پیش می رویم ... و خط کشی های ممتد خیابانی که سبقت در آن ممنوع است ... کاش می شد چند لحظه تو سکوت مطلق نفس کشید... هیس...
تو دُختری یا پسر؟ دلم میخواد دختر باشیُ یه روز چیزایی که من الان حِس میکنمُ حِس کنی! مادرم میگه: دختر دُنیا اومدن یه بدبختیهبزرگه! وَ من اصلاً حرفشُ قبول ندارم! وقتی خیلی دِلِش میگیره میگه: آخ! کاش مَرد به دُنیا اومده بودم! میدونم دُنیای ما با دستِ مَرداوُ برای مَردا ساخته شُده وُ زورگوییُ استبداد تو وجودش ریشههایی قدیمی داره! تو قصّههایی که مَردها برای توجیه کردنِ خودشون ساختناوّلین موجود یه زَن نیست، یه مَردِ به اسمِ آدم! بعدها سَرُ کلّهی حوّا پیدا میشه تا آدمُ از تنهایی در بیاره وُ بَراش دردسَر دُرُست کنه! تو نقّاشیایدرُ دیوارِ کلیساها، خُدا، یه پیرهمَردِ ریش سفیدِ نه یه پیرهزنِ مو سفید! تمومِ قهرمانا هَم مَردَن! از پرومته� که آتیشُ اختراع کرد گرفته تاایکار� که دِلِش میخواس پرواز کنه! مادرِ مسیح هم که پسرِ روحالقدسه، یه مادرِ رضاعی بوده! با تمومِ این حرفا حتّا اگه نقشِ یه مُرغِ کرچُبازی کنی، زن بودن خیلی قشنگه! چیزیه که یه شُجاعتِ تموم نَشُدنی میخواد! یه جنگِ که پایون نداره! اگه دختر به دُنیا بیای خیلی چیزا رُ بایدیاد بگیری! اوّل از همه باید خیلی بجنگی تا بتونی بگی اگه خُدایی وجود داشته باشه میشه مثِ یه پیرِزنِ مو سفید یا یه دخترِ قشنگ نقّاشیشکرد! خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی وقتی حوا سیبِ ممنوعه رُ چید گُناه به وجود نیومد، اون روز یه قدرتِ باشکوه متولّد شُد که بِهِشنافرمانی میگن! خیلی باید بِجنگی تا بتونی بگی تو تنت چیزی به اسمِ عقل وجود داره که دوس داری به صداش گوش بِدی! � نامه به کودکی که هرگز زاده نشد - اوریانا فالاچی متن کامل کتاب با ترجمه ی یغما گلرویی : http://www.yaghma-golrouee.com/showworks.php?catId=48&productId=1357
............ Back space ............................................ Back space ..... .... .. . شروع کردن همیشه برام سخت بوده ... سطر اول ... جمله ی اول ... کلمه ی اول ... همیشه فکر می کردم که شروع باید بهترین باشه ... و شاید هنوز هم… مثل نقاشی ... وقتی که اولین خط ها رو کمرنگ می کشم ... شاید چون از قبل می دونم که باید پاکشون کنم ... ... ................................ ... سرمو بر می گردونم طرف پنجره ها ... مثل وقتای مابین ساعت های درسی که همون کلاس می شینم... میشینم ردیف آخر ... جایی که کسی حواسش نیست اون ورا کی هست... چیکار می کنه ... اونجا فقط خودتی ... خودت و چند تا پنجره که رو به زمینای خاکی وا میشه ... پنجره رو وا می کنی فوت می کنی... ف ... و...ت ... نفست گم میشه تو هوائی که همه توش نفس می کشن ... هوائی که نه میشه مصادرش کرد به اسم کسی ... نه میشه از کسی گرفت ... ... ........ می شینی و به لحظه ی صفری که توش ایستادی خیره می شی ... یه دایره ی بزرگ که تو مرکزشی ... 20 سال زندگی کردی و حرکت... فقط یک سال ایستادی تا به راه رفته نگاه کنی... و بعد فقط تلاش کردی به عقب برگردی... دیوارایی که دورتو احاطه کردن بشکنی ... جایی نفس بکشی که سقف نداره ، دیوار نداره ، خیابون نداره ... تابلوی راهنمائی نداره... فقط تویی و نگاهت به هستی ... خدا ... آدما... مثل وقتی که تازه متولد شدی و حتی اذانی رو کسی تو گوشت نخونده ... ...... خوبیه تو صفر بودن می دونی کجاست؟ اینجاست که حداقل از این مطمئنی که رو محیط یه دایره حرکت نمی کنی ... ................ ........ ... جایی پنهان در این شب قیرین استاده به جا، مترسکی باید نه ش چشم، ولی چنان که می بیند نه ش گوش، ولی چنان که می پاید... *** بی ریشه، ولی چنان به جا سُتوار که ش خود به تَبَر کَنی ز جای ، اِلّاک چون گردوی پیرِ ریشه در اعماق می نعره زند که از من است این خاک *** چون شبگذری ببیندش، دزدی ش چون سایه به شب نهفته پندارد کز حیله نفس به سینه در چیده ست تا رهگذرش مترسک انگارد... *** آری، همه شب یکی خموش آن جاست با خالیِ بودِ خویش رو در رو... گر مشعله نیز می کشد عابر ره می نبرد که در چه کار است او... شاملو من سکوت واژه ها را می شناسم... وقتی که نوازش های باد سیلی می شوند روی گونه هایم... و دریا با تمام وسعتش تنگ کوچکی می شود که ماهی ها هم از آن می گریزند... نگاه کن...! که در آسمان هم جایی نمانده ... ماه و ستاره هایش را پس می زند ... و من که با شب بی ستاره و ماه خوابم نمی برد ... ... ...... ------------------------------------- پ ن : ... و درد که این بار پیش از زخم آمده بود آنقدر در خانه ماند که خواهرم شد با چرک پرده ها با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم و تن دادیم به تیک تاک عقربه هایی که تکه تکه مان کردند پس زندگی همین قدر بود ؟ انگشت اشاره ای به دوردست ؟ برفی که سال ها بیاید و ننشیند ؟ و عمر که هر شب از دری مخفی می آید با چاقویی کند ... ماه شاهد این تاریکی ست و ماه دهان زنی زیباست که در چهارده شب حرفش را کامل می کند و ماهی سیاه کوچولو که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود حالا در شقیقه هایم می چرخد در من صدای تبر می آید آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند رفتارتان چقدر شبیهم بود در من فریادهای درختی ست خسته از میوه های تکراری من ماهی خسته از آبم تن می دهم به تو تور عروسی غمگین تن می دهم به علامت سوال بزرگی که در دهانم گیر کرده است. پس روزهایمان همین قدر بود؟ و زندگی آنقدر کوچک شد تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم افتادیم. .... گروس عبدالملکیان كاليبر 29 ميليمتري را توي دهانش گذاشت و " بنگ " . وقتي جسدش را پيدا كردند كاغذي در كنارش جلب توجه ميكرد . كاغذي كه رويش نوشته بود : " عاقبت ، واقعيت را به طور كامل بيان كردم ؛ رومن گاري " .............. آدم سرزنده يي بود و شايد اگر آن طور به سبک همينگوي خودکشي نمي کرد، به سختي مي شد دليلي بر نااميدي و افسردگي اش پيدا کرد، برعکس اتفاقاً آدم شوخ طبعي بود. نقل قول معروفي هست از «رومن گاري» که مي گويد؛ «شوخ طبعي تاکيدي بر جاه و مقام انساني است، چون يکي از ويژگي هايي است که انسان را از ديگر مخلوقات جدا مي کند.» زندگي «رومن گاري» سراسر پيکار با خودش بود. پيکار با جنبه هاي مختلف و گاه متضاد وجودش که او را مجبور مي کرد همچون «لني» قهرمان رمان «خداحافظ گاري کوپر» دودلي در چهره اش موج بزند و هميشه پي تغيير و تحول و نوآوري باشد و همچون «لني» بارها افکارش را در ذهن خود سبک و سنگين کند و با اين همه در شک باقي بماند. نمونه اش آن جايي از رمان است که «لني» محبوب خود «جس» را ترک مي کند و به کوهستان برمي گردد و با اين همه هنوز نمي داند تا چه اندازه به دختر علاقه مند است و تنها وقتي با فردي روبه رو مي شود که حکم آينه نفس اش را بازي مي کند، به عشق و علاقه وصف ناپذيرش به دختر آگاهي پيدا مي کند و نصفه شب، در کولاک و سرماي کوهستان و با وجود خطر از دست دادن جان اش به سوي محبوب خود بازمي گردد. «رومن گاري» خود اين چنين بود. رومن گاري دومين جايزه گنکور را با نام اميل آژار براي رمان «زندگي در پيش رو» دريافت کرد. او تنها نويسنده اي است که دو بار موفق به اخذ اين جايزه شده است چرا که اين جايزه تنها يک بار به هر نويسنده اي تعلق مي گيرد. او با نام مستعار، براي دومين بار توانست اين جايزه را دريافت کند. پسرعمويش پل پائولويچ، به جاي وي اين جايزه را دريافت کرد. رومن بعدها در کتابي به نام «زندگي و مرگ اميل آژار» اين حقيقت را فاش کرد. «تربيت اروپايي»، «ريشه هاي آسمان»، «ليدي ال»، «رقص چنگيزخان»، «سگ سفيد»، «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند»، «بادبادک ها» و «توليپ» از ديگر کتاب هاي مشهور «رومن گاري» اند که اغلب به فارسي هم ترجمه شده اند. «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند» نوشته «رومن گاري» از تاثيرگذارترين نوشته هاي اوست که سال ۱۹۶۸ از روي آن فيلمي ساخته شد. داستان ماجراي پرندگاني است که از جزاير «گوانو» به سمت ساحلي در صدکيلومتري «ليما» حرکت مي کنند تا به هر زحمتي شده به آن جا برسند و بميرند. اين کتاب مجموعه پنج داستان کوتاه است شامل «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند»، «بشردوست»، «ملالي نيست جز دوري شما»، «همشهري کبوتر» و «کهن ترين داستان جهان» که اولين بار سال ۱۳۵۲ «ابوالحسن نجفي» آن را به فارسي برگرداند و پس از چاپ سومش در سال ۱۳۵۷ اجازه چاپ مجدد نگرفت.
------------------------------------------------- پ. ن ۱ : تازه با رومن گاری آشنا شدم... اول با لیدی ال... بعد خداحافظ گاری کوپر.... مطالب بالارم از نت serch کردم... از اون نویسنده هایی هستش که نوشته هاش روح داره...میشه باهاش زندگی کرد ... پ. ن ۲ :
"لاله ها" لاله ها هیجان انگیزند بسیار .... من هیچ گلی را طلب نمی کردم ... تموم شد ... تنها سریالی که دوستش داشتم ... و با لحظه لحظه اش انس داشتم ... وقتی شادن مرد ... وقتی دکتر تو بستر بیماری حرف می زد راجع به مردن بچه ها... وقتی ضجه می زد با دیدن مرگشون ... وقتی که بغض می کرد ... وقتی که می خندید ... "انسان دشواری وظیفه است! ... دشواری گذشتن از آنچه كه هست، دشواری فرارفتن از بودن محض..." از کیانوش عیاری ممنونم ... از تمام زحمت کشای این مجموعه ممنونم ... از دکتر قریب ممنونم... که یادم آورد" انسان" رو... واژه ای که خیلی وقت بود برام غریبه بود ...! ... ... در گیر و دار رخوت ثانیه ها لحظه هایم ایست کرده اند ... ... زمان پر از خلاء ... صدا ... پر از خلاء ... ... ....... و نه خدایی که ... جذبه ی مهربانی اش بی وزنی ام را به مرکز ثقل خود در آغوش کشد ... ... *** ... کجای آسمان چشم انتظار پرواز من ستاره دود می کنی؟ کدام عمیق دره ای به انتظار سقوطم نشسته ای ؟ ... *** ... وقتی که نیستم ... بی پرده آه می کشم ... ... مرا... مرا ... مرا از هیچ آفریدی ... پر از هیچ ! ... ... *** ... من مرده ام ... و شاید هیچ وقت نبوده ام ... و تو ... و او ... ... ایست کرده ام... ایست داده ام به این بازیِ مسخره ی ِ عروسک ها ... که نه چشمان آبی رنگشان دلم را می برد... و نه ... نگران کثیف شدن لباس های رنگیِ شان هستم ... ... *** ... خدای را ... با من سخن از من ... سخن از او ... سخن از هیچ مگو ... ... *** ... وقتی که نیستم ... بی پرده آه می کشم ... هیچ ... مرا مرا پر از هیچ آفریدی ...! ... *** ... تبارک الله احسن الخالقین ... ... ... *** ... پ .ن : "رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن... دردي است غير مردن، آن را دوا نباشد ... 1 هر فسادی که در عالم افتاد، از این افتاد که : - یکی، یکی را معتقد شد ، به تقلید! - یا منکر شد ، به تقلید ! ... - کی روا باشد، مقلد را، مسلمان داشتن؟! 2 پیش ما ، یکبار ، مسلمان ، نتوان شدن! : مسلمان ، می شود ، و کافر ، می شود ، و باز ، مسلمان ، می شود ! و هربار از "هوی" چیزی ، بیرون می آید، تا آن وقت که "کامل"، شود ! ۳ چون... به سوی کعبه نماز می باید کرد، فرض کن!: - آفاق عالم ، جمله جمع شدند، گرد کعبه! حلقه کردند و، سجود کرده! چون کعبه را از میان حلقه بر گیری، نه سجود هر یکی، سوی همدگر باشد، دل خود را ، سجود کرده!؟... خط سوم-قسمت۲-سخنان شمس دکتر ناصر الدین صاحب الزمانی هیچ می دانی چرا چون موج٬ . . "محمدرضا شفیعی کدکنی" به حاشیه نگاه می کنی ... دنبال نقطه ی شروع می کردی ... یک گل را نشانه می گیری و پیش می روی ... شاخه های به هم چسبیده ...پیچ در پیچ ... ... پیش می روی ... به خودت که می آیی به یکی از چهار گوشه ی قالی رسیده ای ...و یادت نمی آید از کدام گوشه آغاز کرده بودی... چشم از قالی بر نمی گیری ... زل می زنی به نقش و نگار های قرمز و فیروزه ای و سفید ... چشم هایت را می بندی و نقش را در ذهنت مجسم می کنی ... ... رنگ ها به هم می ریزند .. رج به رج در ذهنت می بافی ... و بعد آرام آرام پلک هایت بالا می روند ... گل های قالی نیشخند می زنند ... نه ... باز هم رنگ ها را جا به جا بافته ای ... مثل همیشه زل می زنی به نقش و نگار های قالی ... ... و دوباره چشم هایت را می بندی ... ... این بار بدون اینکه رجی ببافی پلک هایت بالا می روند ... ... قالی و شاخه های پیچ در پیچش که مثل طنابی دور گردنت می پیچد ... ... و پلک هایی که دیگر پایین نمی آیند ... ... کلاف های قرمز... فیروزه ای... سفید ... تمام شده اند ... ............................. شرافت چيست؟ - من نميدانم به طور عام شرافت يعني چه. اما در موقعيت من عبارت از اين است كه كارم را انجام دهم. ---------------------------------------- هيچ چيزي در دنيا به اين نمي ارزد كه انسان از آنچه دوست دارد روگردان شود. با وجود اين، من هم روي گردانده ام بي آنكه قادر باشم بدانم چرا. ---------------------------------------- چه كسي مي توانست ادعا كند كه ابدي بودن يك شادي مي تواند يك لحظه رنج بشري را جبران كند؟ مسلما فرد مسیحی که "مسیح" رنج او را در تن و روح خویش احساس کرده است چنین ادعایی نخواهد کرد ... نه ، کشیش با وفاداری به این شکنجه ای که صلیب نشانه ی آن است و در برابر عذاب یک طفل ، در پای دیوار باقی خواهد ماند و بی ترس و واهمه به کسانی که امروز به گفته های او گوش می دهند خواهد گفت : " برادران من... لحظه ی تصمیم فرا رسیده است ... باید به همه چیز ایمان داشت یا همه چیز را انکار کرد. و کسیت از میان شما که جرئت انکارهمه چیز را داشته باشد؟ " I prefer to be a dreamer among the humblest, with visions to be realized; than lord among those without dreams and desires پ.ن ۳ : وقتی سرما می خورم از دکتر خواهش می کنم پنی سیلین بده ... درد داره ... ولی ارزش زود خوب شدنو داره ... یکی بهم گفت اینجا تضمین هست ...! منم گفتم گاهی وقتا اثر نمی کنه ... ولی من باز هم از دکتر پنی سیلین می خوام ... (!) هیچی تو این دنیا واضح نیست ... پس چطور میشه ایمان مطلق داشت یا انکار محض کرد؟ پ.ن ۴ : هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... "آنی تکرار غريبانه ی روزها يت چگونه گذشت... . . . ...... ------------------ پ.ن۱ : اول سریال و کارتون آنی شرلی یکی با صدای قشنگ اینو دکلمه می کرد ... همیشه دوست داشتم به اول سریال برسم وگوش کنم ...... پ.ن ۲ برای ۲۰ سالگی ام: 20 سال گذشت... 20سال زندگی... یا تموم درد هاش ... با تموم شادی هاش ... آدمای زیادی رو دیدم ... آدمای کمی یادم موندن... حرف های زیادی زدم که نباید می زدم و حرف های زیادی رو سرفه کردم که باید ترانه می کردم! و گذشت...و گذشت و گذشت ... وحالا دوره ی جدیدی شروع شده ... باکمی استرس ... باید وارد دنیای جدیدی شد ... باید راه های نرفته رو کشف کرد ... و حالا من پر از شوق رفتنم ... پر از تب دل زدن به دریا! پر از نگاه منتظر کبوتر بچه ای برای پرواز ... به دنبال خط زیبایی از بودنم... ... شازده کوچولو گفت : - سلام ! فروشنده گفت:- سلام ای بابا فروشنده ی قرص های ضد تشنگی بود. خریدار هفته ای یک قرص می انداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی . شازده کوچولو پرسید:- این ها را می فروشی که چی؟ فروشنده گفت: - باعث صرفه جویی کلی وقت است. کارشناس های خبره نشسته اند حساب کرده اند با بالا انداختن هر کدام از این قرص ها هفته ای 53 دقیقه وقت صرفه جویی می شود. - خوب آن وقت آن 53 دقیقه را چه کار می کنند؟ - هرچی دلشان بخواهد... شازده کوچولو تو دلش گفت :" من اگر پنجاه و سه دقیقه وقت زیادی داشته باشم خوش خوشک می روم به طرف یک چشمه ..." پ.ن 1 : هوس یک سیارک کرده ا م با یک گل! که اهلی ام کرده باشد... پ.ن 2 : عجب سال شیر تو شیری شده امسال! هنوز حوض ها رو پر از آب نکردن! خیلی وقته منتظرم تا ماهی سفره ی عید رو تو حوض بندازم... یکیشون که مرد ... این یکی هم اگه تا اون موقع نمیره کار حضرت فیله! پ.ن 3 : "سر آن ندارد امشب ... که برآید آفتابی... چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی ..." پ.ن ۴ : این یکی هم مرد ... یه مگس بزرگ تو تنگش تخم گذاشته بود...
|