|
به حاشیه نگاه می کنی ... دنبال نقطه ی شروع می کردی ... یک گل را نشانه می گیری و پیش می روی ... شاخه های به هم چسبیده ...پیچ در پیچ ... ... پیش می روی ... به خودت که می آیی به یکی از چهار گوشه ی قالی رسیده ای ...و یادت نمی آید از کدام گوشه آغاز کرده بودی... چشم از قالی بر نمی گیری ... زل می زنی به نقش و نگار های قرمز و فیروزه ای و سفید ... چشم هایت را می بندی و نقش را در ذهنت مجسم می کنی ... ... رنگ ها به هم می ریزند .. رج به رج در ذهنت می بافی ... و بعد آرام آرام پلک هایت بالا می روند ... گل های قالی نیشخند می زنند ... نه ... باز هم رنگ ها را جا به جا بافته ای ... مثل همیشه زل می زنی به نقش و نگار های قالی ... ... و دوباره چشم هایت را می بندی ... ... این بار بدون اینکه رجی ببافی پلک هایت بالا می روند ... ... قالی و شاخه های پیچ در پیچش که مثل طنابی دور گردنت می پیچد ... ... و پلک هایی که دیگر پایین نمی آیند ... ... کلاف های قرمز... فیروزه ای... سفید ... تمام شده اند ... ............................. + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 3:34 توسط مریم ... |
روی چمن ها دراز کشیده ام ... و زل زده ام به آسمان ... ابر های خاکستری ... سفید ... رد می شوند ... و من در ذهنم جهت حرکت زمین را تصور می کنم ... با سمتی که من دراز کشیده ام در حال چرخیدن به سمت راست هستیم ... ناگهان بدون هیچ دلیلی چشم هایم را می بندم . حالت بدی سراغم می آید ... شبیه توقفی ناگهانی در حال تاب سواری ... هوس تاب سواری می کنم ... روی یکی از تاب ها می نشینم و منتظر می شوم ... کسی نیست... و پاهای من هم به زمین نمی رسند ... حال عقب جلو کردن تاب را هم ندارم ... دستان عرق کرده ام را از زنجیر تاب جدا می کنم و دوباره قل می خورم روی سرازیری چمن ها ... از پشت صدای جیغ می آید، آرام سرم را بر می گردانم و دخترک گریانی را می بینم که دماغش را گرفته و زار زار گریه می کند ... بعد پسرکی شیطان که از بالای سرسره به او نگاه می کند ... ناراحت و شاید متعجب ... دخترک با هق هق بلندش می گوید : مامان ... اون پسره محکم هلم داد ...! و دوباره می زند زیر گریه ... مادر هم با انگشتانش بینی دخترک را نوازش می کند ... دلم می گیرد ، ولی چشم هایم پر نمی شوند ... سال هاست که چشم هایم پر نمی شوند ... نشسته ام ... و دلم می خواهد یکی از پشت هلم دهد ...محکم هلم دهد ، آنقدر محکم که بخورم زمین و چشم هایم پر شوند ... کسی نیست ... چمن های دور و برم را دانه دانه از زمین جدا می کنم ... کمی بعد یادم می افتد که دلم باید به حال این چمن ها بسوزد ... دست نگه می دارم ... ولی بعد وحشیانه می افتم به جان چمن ها ... و هر کدام را که می کنم از ارتفاع بالا رها می کنم ... خیالم راحت می شود ... پیش خودم مجسم می کنم که برای لحظه ای از بالا جایی را که قبلا بودند می بینند و دلم به جدا شدنشان از زمین نمی سوزد ... و بعد به خودم دلداری می دهم که چمن ها زود بلند می شوند وجای هم را می گیرند ... باز دست نگه می دارم ... نگاه می کنم به چمن های جدا شده ... و دلم این بار می گیرد ... Mp4 را روشن می کنم ... صدایش را هم کمی بلند تر ... شاملو زمزمه می کند: اسرار ازل را نه تو دانی و نه من / وین حل معما نه تو خوانی و نه من ... حوصله ی فکر کردن ندارم و شاید هم نمی خواهم ... آهنگ را عوض می کنم ... همای اوج سعادت به بام ما افتد / تو را اگر گذری بر مقام ما افتد ... ... و کمی بعد خاموش می کنم ... پشتم دو خانواده حرف می زنند و آرام می خندند ... کمی دور تر دو تا دختر باد بادک هوا می کنند و دو تای دیگر که کمی از آنها بزرگترند توپ سمت هم پرت می کنند ... کمی بعد باد بادک دو دختر کوچک به هم گره می خورد و آن که کوچک تر است می خورد زمین ... موهای فرفری با رنگ های طلایی دارد ... بلند می شود ... اول دور و بر را نگاه می کند ... کسی نزدیکش نیست ... گریه نمی کند ... بعد می دود طرف آن ها که با توپ بازی می کنند ... - انییییییسه ... انیییییییییسه ...
با هم طرف باد بادک می روند ... انیسه نگاهی به باد بادک می کند ، کمی با نخ ها ور می رود و بعد بدون اینکه بتواند جدا کند می رود سمت توپ و با دختر دیگر بازی میکند. دخترک مو طلایی روی چمن ها می نشیند ... دستش را داخل موهای فرفری اش می کند ... پشتش به من است ... نمی دانم گریه می کند یا نه ... دختر کوچولوی دیگر با نخ باد بادک ور می رود ... انیسه را صدا نمی کند ... می روم طرفشان ... به مو فرفری می گویم : چی شده کوچولو؟ بادبادکت خراب شده؟ واست درستش کنم؟ چشمان پرش برق می زنند ... بلند می شود ... می رویم طرف بادبادک ها ... قبل از اینکه به آن برسیم از هم جدا شده اند ... دوباره دسته ی باد بادک را می گیرند و می دوند ... صدای خنده شان مرا هم به خنده می اندازد ... حسرتشان را می خورم ... دلم پر می شود ... ولی می دانم چشمانم برق نمی زنند ... *** وقتی آمدم متوجهش شده بودم، ولی اهمیتی نداده بودم ... شبیه کارتن خواب ها بود ... خنده ی عجیبی سر می داد ... یک دوربین عکاسی قدیمی از گردنش آویزان بود که به لباس رنگ و رو رفته اش می آمد . چند دختر کمی آن طرف تر دور هم جمع شده بودند و خاطره تعریف می کردند و می خندیدند ... صدای بلند خنده هایشان توجه همه راجلب کرده بود ... که ناگهان یکی شان بلند شد و رفت طرف باغبان ها ، - ببخشید اون آقا داره با دوربینش از دخترا عکس می گیره ... باغبان بدون اینکه تعجبی کند نگاهی به دیگر همراهانش کرد و از جایش بلند شد و آمد طرف جمع دختر ها و با عصبانیت گفت بند و بساطتونو جمع کنین و از این جا برین ... دختر ها با تعجب بلند شدند و بعد رفتند . صدای بد و بیراهشان از خنده هایشان بلندتر بود ... مرد هم رفته ... نگاهی به بالا می کنم... ابر های خاکستری تمام آسمان را پر کرده ... از جایم بلند می شوم ... می روم روی جدول های کنار پارک ، و با صدای آروم زمزمه می کنم : ... چی بگم ابری و بارون نمیشی .../ درد و میفهمی و درمون نمی شی ... /خیلی وقته می بینم ... /زیر آوار جنون .../ منو می بینی و ویرون نمی شی .../دل دیوونه خرابم می کنی .../ چرا مثل قدیم آروم نمی شی ... /وقتی بارووون می زنه .../ شاخه ها رو می شکنه ... /دل تنها چرا تو .../ مثل گنجیشکا پریشون نمی شی ... /منو می بینی و حیرون نمی شی ... باران با سرعت می بارد... هوا سرد تر شده ... کمی جلوتر زیر یک درخت روی نیمکتی می نشینم ... و بعد دوباره جدول ها ... نزدیک نقطه ی شروع ... دوباره همان مرد ... کنار باغبان ها ... و خنده های عجیب ... دوربینش را کمی دور تر روی زمین گذاشته ، به پشت نیم گلی شکسته اش نگاهی می کنم ، جای خالی باطری کاملا مشخص است ... و بعد دوباره زل می زنم به خانه های جدول ... ویبره ی گوشی تنم را می لرزاند و وقتی به خودم می آیم دیدم دوباره نزدیک آنها شده ام ... حوصله ی چک کردن sms را ندرم... چند دور شده یادم نیست ... و حتی یادم نیست در طول این مدت به چه فکر می کردم ... بار اولم نیست ...عادت کرده ام ... مثل وقتی که آب داغ سر ریز شده از قوری مرا به حال خودم می آورد... جز من و آنها کسی در پارک نمانده ... دقیق تر نگاهشان می کنم ... پیرند و شکسته ... دلم دوباره می گیرد ... باران بند آمده ... نگاهش می کنم... همچنان می خندد... بعد از خنده ی طولانی عجیبش متوجه من می شود و سریع می رود سمت دوربین ... قدم هایم را کند می کنم و می ایستم ... دوباره می خندد و دوربین را می برد جلوی چشمانش ... دستش را روی دکمه ی دوربین می گذارد و دوربین صدای تقی می دهد ... و مرد دوباره می خندد ... از جدول ها پایین می آیم و می دوم سمت خیابان ... ... با دلی گرفته... و چشم هایی ... ... ... + نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 19:53 توسط مریم ... |
شرافت چيست؟ - من نميدانم به طور عام شرافت يعني چه. اما در موقعيت من عبارت از اين است كه كارم را انجام دهم. ---------------------------------------- هيچ چيزي در دنيا به اين نمي ارزد كه انسان از آنچه دوست دارد روگردان شود. با وجود اين، من هم روي گردانده ام بي آنكه قادر باشم بدانم چرا. ---------------------------------------- چه كسي مي توانست ادعا كند كه ابدي بودن يك شادي مي تواند يك لحظه رنج بشري را جبران كند؟ مسلما فرد مسیحی که "مسیح" رنج او را در تن و روح خویش احساس کرده است چنین ادعایی نخواهد کرد ... نه ، کشیش با وفاداری به این شکنجه ای که صلیب نشانه ی آن است و در برابر عذاب یک طفل ، در پای دیوار باقی خواهد ماند و بی ترس و واهمه به کسانی که امروز به گفته های او گوش می دهند خواهد گفت : " برادران من... لحظه ی تصمیم فرا رسیده است ... باید به همه چیز ایمان داشت یا همه چیز را انکار کرد. و کسیت از میان شما که جرئت انکارهمه چیز را داشته باشد؟ " I prefer to be a dreamer among the humblest, with visions to be realized; than lord among those without dreams and desires پ.ن ۳ : وقتی سرما می خورم از دکتر خواهش می کنم پنی سیلین بده ... درد داره ... ولی ارزش زود خوب شدنو داره ... یکی بهم گفت اینجا تضمین هست ...! منم گفتم گاهی وقتا اثر نمی کنه ... ولی من باز هم از دکتر پنی سیلین می خوام ... (!) هیچی تو این دنیا واضح نیست ... پس چطور میشه ایمان مطلق داشت یا انکار محض کرد؟ پ.ن ۴ : هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 20:31 توسط مریم ... |
"آنی تکرار غريبانه ی روزها يت چگونه گذشت... . . . ...... ------------------ پ.ن۱ : اول سریال و کارتون آنی شرلی یکی با صدای قشنگ اینو دکلمه می کرد ... همیشه دوست داشتم به اول سریال برسم وگوش کنم ...... پ.ن ۲ برای ۲۰ سالگی ام: 20 سال گذشت... 20سال زندگی... یا تموم درد هاش ... با تموم شادی هاش ... آدمای زیادی رو دیدم ... آدمای کمی یادم موندن... حرف های زیادی زدم که نباید می زدم و حرف های زیادی رو سرفه کردم که باید ترانه می کردم! و گذشت...و گذشت و گذشت ... وحالا دوره ی جدیدی شروع شده ... باکمی استرس ... باید وارد دنیای جدیدی شد ... باید راه های نرفته رو کشف کرد ... و حالا من پر از شوق رفتنم ... پر از تب دل زدن به دریا! پر از نگاه منتظر کبوتر بچه ای برای پرواز ... به دنبال خط زیبایی از بودنم... ... + نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 11:28 توسط مریم ... |
شازده کوچولو گفت : - سلام ! فروشنده گفت:- سلام ای بابا فروشنده ی قرص های ضد تشنگی بود. خریدار هفته ای یک قرص می انداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی . شازده کوچولو پرسید:- این ها را می فروشی که چی؟ فروشنده گفت: - باعث صرفه جویی کلی وقت است. کارشناس های خبره نشسته اند حساب کرده اند با بالا انداختن هر کدام از این قرص ها هفته ای 53 دقیقه وقت صرفه جویی می شود. - خوب آن وقت آن 53 دقیقه را چه کار می کنند؟ - هرچی دلشان بخواهد... شازده کوچولو تو دلش گفت :" من اگر پنجاه و سه دقیقه وقت زیادی داشته باشم خوش خوشک می روم به طرف یک چشمه ..." پ.ن 1 : هوس یک سیارک کرده ا م با یک گل! که اهلی ام کرده باشد... پ.ن 2 : عجب سال شیر تو شیری شده امسال! هنوز حوض ها رو پر از آب نکردن! خیلی وقته منتظرم تا ماهی سفره ی عید رو تو حوض بندازم... یکیشون که مرد ... این یکی هم اگه تا اون موقع نمیره کار حضرت فیله! پ.ن 3 : "سر آن ندارد امشب ... که برآید آفتابی... چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی ..." پ.ن ۴ : این یکی هم مرد ... یه مگس بزرگ تو تنگش تخم گذاشته بود... + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 11:22 توسط مریم ... |
"نه چراغ چشم گرگی پیر ... نه نفس های غریب کاروانی خسته و گمراه ... مانده دشت بیکران خلوت و خاموش زیر بارانی که ساعت هاست می بارد ... در شب دیوانه ی غمگین که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد ... در شب دیوانه ی غمگین مانده دشت بی کران در زیر باران آه ... ساعت هاست... همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر ... نه صدای پای رهزنی تنها ... نه صفیر باد ولگردی ... نه چراغ چشم گرگی پیر ... ..." -اخوان ثالث- خستگی هایم زیر پلک هایم جمع شده اند ... چشم هایم را نمی بندم... که هربار می بندم تا چشم باز می کنم تمام "من" او می شود و "من" دوباره گم می شوم ... در ... حجمِ نبودنم... ... ... ... ... "دو ...رِ ... می ... فا ... صِله زیاد می شود .... دو... رِ ... می ... فا ...صِله ... زیاد ... می شود.... " میان من و من ... میان من و او ... میان من و همه ی تو ها ... نگاهت را کج می کنی و به میله های قفس می کوبی ... از شدت درد منگ می شوی ... و پر می شوی از ... واژه ها هم از دستانت می گریزند و در این نگاه های ساده و پوچ انگار گم می شوند ... تا تو بگردی و پیدایشان کنی ... و چه تلخ است تو کوره راه ها را مدام بسوزی بی آنکه نقطه ای را در دست بگیری ... غرق می شوی در سه نقطه های بی سر انجام دفترت ... نقطه ها هم برای تنت گشادی می کنند ... و باز می سوزی در حسرت صدای مهربان کلاس های کودکی ات که باز هم بشنوی : نقطه ... سر سطر ... ... ... ... پ.ن 1: ... ....... پ.ن 2 : "من از دادرسی دیگران بیزارم ... ... در آن طلا که محک طلب کند شک است ...شک چیزی به جای نمی گذارد ... مهر آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ضربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد ... آن چه من می شنیدم آن چه می گفتند نبود ... کلمات در فضا دگرگون می شدو آن چه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهر ها آلوده بود ..." -نادر ابراهیمی- پ.ن3 : و آنچه من می شنیدم آنچه می گفتند نبود ... می توانی گفت که هیچ نبود و نگفتیم ...ولی نمی توانم گفت هیچ نشنیدم و نگفت... پ.ن ۴: هنوز هم روی نوار ذهنی حماقت قدم می گذارم ... پ.ن۵ : + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 22:10 توسط مریم ... |
|