|
من... زمستان .... و پتویی که هیچ گاه گرمم نمی کند ... من و من پیش می رویم ... و خط کشی های ممتد خیابانی که سبقت در آن ممنوع است ... پ.ن : یک روز خوب ... طبیعت ... مه ... دور از چشمان غبار گرفته ی شهر ... تاریخ : ۱۶ مهر ۱۳۸۸ مکان : قلعه بابک + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 12:15 توسط مریم ... |
کاش می شد چند لحظه تو سکوت مطلق نفس کشید... هیس... + نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 18:31 توسط مریم ... |
تو دُختری یا پسر؟ دلم میخواد دختر باشیُ یه روز چیزایی که من الان حِس میکنمُ حِس کنی! مادرم میگه: دختر دُنیا اومدن یه بدبختیهبزرگه! وَ من اصلاً حرفشُ قبول ندارم! وقتی خیلی دِلِش میگیره میگه: آخ! کاش مَرد به دُنیا اومده بودم! میدونم دُنیای ما با دستِ مَرداوُ برای مَردا ساخته شُده وُ زورگوییُ استبداد تو وجودش ریشههایی قدیمی داره! تو قصّههایی که مَردها برای توجیه کردنِ خودشون ساختناوّلین موجود یه زَن نیست، یه مَردِ به اسمِ آدم! بعدها سَرُ کلّهی حوّا پیدا میشه تا آدمُ از تنهایی در بیاره وُ بَراش دردسَر دُرُست کنه! تو نقّاشیایدرُ دیوارِ کلیساها، خُدا، یه پیرهمَردِ ریش سفیدِ نه یه پیرهزنِ مو سفید! تمومِ قهرمانا هَم مَردَن! از پرومته� که آتیشُ اختراع کرد گرفته تاایکار� که دِلِش میخواس پرواز کنه! مادرِ مسیح هم که پسرِ روحالقدسه، یه مادرِ رضاعی بوده! با تمومِ این حرفا حتّا اگه نقشِ یه مُرغِ کرچُبازی کنی، زن بودن خیلی قشنگه! چیزیه که یه شُجاعتِ تموم نَشُدنی میخواد! یه جنگِ که پایون نداره! اگه دختر به دُنیا بیای خیلی چیزا رُ بایدیاد بگیری! اوّل از همه باید خیلی بجنگی تا بتونی بگی اگه خُدایی وجود داشته باشه میشه مثِ یه پیرِزنِ مو سفید یا یه دخترِ قشنگ نقّاشیشکرد! خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی وقتی حوا سیبِ ممنوعه رُ چید گُناه به وجود نیومد، اون روز یه قدرتِ باشکوه متولّد شُد که بِهِشنافرمانی میگن! خیلی باید بِجنگی تا بتونی بگی تو تنت چیزی به اسمِ عقل وجود داره که دوس داری به صداش گوش بِدی! � نامه به کودکی که هرگز زاده نشد - اوریانا فالاچی متن کامل کتاب با ترجمه ی یغما گلرویی : http://www.yaghma-golrouee.com/showworks.php?catId=48&productId=1357 + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 19:18 توسط مریم ... |
............ Back space ............................................ Back space ..... .... .. . شروع کردن همیشه برام سخت بوده ... سطر اول ... جمله ی اول ... کلمه ی اول ... همیشه فکر می کردم که شروع باید بهترین باشه ... و شاید هنوز هم… مثل نقاشی ... وقتی که اولین خط ها رو کمرنگ می کشم ... شاید چون از قبل می دونم که باید پاکشون کنم ... ... ................................ ... سرمو بر می گردونم طرف پنجره ها ... مثل وقتای مابین ساعت های درسی که همون کلاس می شینم... میشینم ردیف آخر ... جایی که کسی حواسش نیست اون ورا کی هست... چیکار می کنه ... اونجا فقط خودتی ... خودت و چند تا پنجره که رو به زمینای خاکی وا میشه ... پنجره رو وا می کنی فوت می کنی... ف ... و...ت ... نفست گم میشه تو هوائی که همه توش نفس می کشن ... هوائی که نه میشه مصادرش کرد به اسم کسی ... نه میشه از کسی گرفت ... ... ........ می شینی و به لحظه ی صفری که توش ایستادی خیره می شی ... یه دایره ی بزرگ که تو مرکزشی ... 20 سال زندگی کردی و حرکت... فقط یک سال ایستادی تا به راه رفته نگاه کنی... و بعد فقط تلاش کردی به عقب برگردی... دیوارایی که دورتو احاطه کردن بشکنی ... جایی نفس بکشی که سقف نداره ، دیوار نداره ، خیابون نداره ... تابلوی راهنمائی نداره... فقط تویی و نگاهت به هستی ... خدا ... آدما... مثل وقتی که تازه متولد شدی و حتی اذانی رو کسی تو گوشت نخونده ... ...... خوبیه تو صفر بودن می دونی کجاست؟ اینجاست که حداقل از این مطمئنی که رو محیط یه دایره حرکت نمی کنی ... ................ ........ ... جایی پنهان در این شب قیرین استاده به جا، مترسکی باید نه ش چشم، ولی چنان که می بیند نه ش گوش، ولی چنان که می پاید... *** بی ریشه، ولی چنان به جا سُتوار که ش خود به تَبَر کَنی ز جای ، اِلّاک چون گردوی پیرِ ریشه در اعماق می نعره زند که از من است این خاک *** چون شبگذری ببیندش، دزدی ش چون سایه به شب نهفته پندارد کز حیله نفس به سینه در چیده ست تا رهگذرش مترسک انگارد... *** آری، همه شب یکی خموش آن جاست با خالیِ بودِ خویش رو در رو... گر مشعله نیز می کشد عابر ره می نبرد که در چه کار است او... شاملو + نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388 15:25 توسط مریم ... |
قالَ یا بُنَىَّ إِنِّى أَرى فِى المَنامِ أَنِّى أَذبَحُکَ فَانْظُرْ ماذا تَرى قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصّابِرِینَ؛ فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِینِ؛ وَنَادَیْنَاهُ أَنْ یَا إِبْرَاهِیمُ؛ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیَا إِنَّا کَذَلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ؛ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاء الْمُبِینُ؛ وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ. «سوره صافات، آیات 107-102» ... و خدا خواست ابراهیم را امتحان کند. پس او را ندا داد: «ای ابراهیم!» ابراهیم جواب داد: «بلی، خداوندا!» خدا فرمود: «یگانه پسرت یعنی اسحاق را که بسیار دوستش میداری، برداشته، به سرزمین موریا برو و در آنجا وی را بر یکی از کوههایی که به تو نشان خواهم داد بعنوان هدیة سوختنی، قربانی کن!» (سِفر ِ پیدایش؛ پارة بیست و دوّم؛ آیات اوّل و دوّم) روزگاری مردی بود؛ از زمان کودکی این داستان زیبا را فرا گرفته بود که چگونه خداوند ابراهیم را آزمود، و چگونه ابراهیم در مقابل آن آزمایش ایستاد، مقاومت کرد و ایمان خود را نگه داشت و بر خلاف هر نوع انتظاری، برای بار دوم دارای پسری شد. وقتی این کودک بزرگتر شد، همان داستان را با حیرت و شگفتی بیشتر خواند زیرا زندگی آنچه در سادگی بی آلایش و پاک کودکی بهم پیوسته بود را از هم گسسته بود. هر چه رو به سن می نهاد، افکار او به سوی آن داستان بیشتر منعطف می شد، و شور و اشتیاق او قوی و قویتر می گشت و با این حال، کمتر و کمتر داستان را درک میکرد. این مرد یک مفسر و شارح دانشمند و فاضل نبود، آنجه او در آرزوی آن بود واشتیاق آن را داشت همراهی کردن آنه در سفر سه روزه ایشان بود.... ترس و لرز - اثر سورن کیکگور قسمت هایی از آغاز کتاب در ادامه ی مطلب نقد های زیادی برای این اثر شده ... عده ای ترس و لرز ایمان را کفر خواندند و ترس و امید نامیدند! ( اشاره به فیلم سینمایی ای که چندی پیش با همین موضوع شبکه ی یک سیما پخش کرد! سوال در مورد ابراهیم کوته فکری شد و دانشجوی دکترای فلسفه ی ما که عاشق اینگونه فکر کردن بود سفر حج قسمتش شد و توبه کرد!!! و به راه مستقیم هدایت شد...! و دلش با سخنان دلفریب روحانی کاروان! آرام شد ...) و عده ای هم عکس این! "کار ابراهیم و اسماعیل با قواعد اخلاقی منافات زیادی دارد؛ در ناحیه کار حضرت ابراهیم اولین اشکال این است که خدایا چگونه در راه تو اگر کسی بخواهد وصال یابد، باید کس دیگری را بکشد و تا قاتل نشود به تو نمیرسد. اشکال بالاتر آنکه بگویند انسان در راه رسیدن به خدا باید از عزیزترین عزیزانش بگذرد. این چه راهیست که انسان باید با امیال فطری (مثل حبّ فرزند) که خود خدا در انسان نهاده است، مقابله کند. او به چه جرمی گریبان فرزندش را بگیرد و بگوید میخواهم تو را بکشم ؟ اگر سوال کرد، او چه بگوید؟ از این مهمتر، اسماعیل میتوانست بگوید، ما گناه نکرده ایم که پدرمان میخواهد به خدا برسد. سر من باید برورد که مقصود او حاصل بشود. اگر گفته بودند ای ابراهیم! حال که میخواهی به ما برسی، خودت را به کشتن بده اشکال کمتر بود اما گفتهاند ابراهیم اگر میخواهی به خدا برسی باید به کشتن دیگری گردن بگذاری. اما چرا نه یک ذرّه از این حرفها در روح شریف حضرت ابراهیم خلجان کرد و نه در روح شریف حضرت اسماعیل؟ چون اینها اصلا قواعد اخلاقی نمیفهمیدند. این مناقضهها مناقضه با قواعد اخلاقی است. آنها عاشق خداوند بودند، زبان حال عاشق چنین است: هر چه معشوق فرمان داد، همان باید بشود. به خصوص که داستان ابراهیم در قرآن خیلی مختصر آمده است، اما در تورات به صورت مفصّل و تراژیک حالات پدر و فرزند و مادر و بچه و … را تصویر میکند و این امر در روحیه کییرکگور بسیار نافذ بوده است و لذا اسم کتاب را هم که ترس و لرز گذاشته است گویای همان مفهوم است و نشان میدهد که امر و نهی خدا تابع قواعد اخلاق نیست. در قرآن نمونه دیگری هم هست: داستان عبد صالح و موسی. عبد صالح (و به تعبیر روایات، حضرت خضر علیه السلام) یک آدم را به دلیل آنکه اگر زنده بماند، سال دیگر پدرش را خواهد کشت، سر میبرد. به لحاظ اخلاقی این قصاص قبل از جنایت است. اما در این داستان، خدا میخواهد عاشق خود را بیازماید و مرحله فراتر از قواعد اخلاقی را به موسی نشان دهد، لذا باید قواعد اخلاقی را زیر پا گذارد و موسی در این آزمایش، کار عبد صالح را برنمیتابد و به او اعتراض میکند." منبع: تاریخ فلسفه غرب (مجموعه درسهای مصطفی ملکیان)، پژوهشکده حوزه و دانشگاه، جلد ۴، صفحهی ۱۰۹تا ۱۱۸ کیرکگور یک فیلسوف متعصب مذهبی اصلاح گرا بود که اعتقاد به انحراف دین در گذشته توسط متکلمان و کلیساها داشت. کتاب ترس و لرز اگرچه سیاست های فکری کیر کگور را دارد ولی جدا از همه ی داوری ها باعث می شود انسان کمی خارج از محدوده ی ظاهری داستان فکر کند. سرگذشتی که ما هر سال عید قربان از دهان بزرگتر ها شنیده ایم و در کتاب ها خوانده ایم ، داستانی که در تورات قربانی کردن اسحاق و در قرآن قربانی کردن اسماعیل است. در جایی متن کوتاهی خواندم که بشتر از هر نگاه دیگری به دلم نشست : در داستان ابراهیم، مسأله قربانی شدن یا نشدن فرزند نیست. مسأله، جهش ایمان است. مهم نیست ابراهیم، پسرش را میکشد یا نمیکشد. مسأله این است که باید با صداقت هر چه تمامتر مرزهای میان حیطههای مختلف زندگی را مشخص کرد... + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 21:55 توسط مریم ... |
من سکوت واژه ها را می شناسم... وقتی که نوازش های باد سیلی می شوند روی گونه هایم... و دریا با تمام وسعتش تنگ کوچکی می شود که ماهی ها هم از آن می گریزند... نگاه کن...! که در آسمان هم جایی نمانده ... ماه و ستاره هایش را پس می زند ... و من که با شب بی ستاره و ماه خوابم نمی برد ... ... ...... ------------------------------------- پ ن : ... و درد که این بار پیش از زخم آمده بود آنقدر در خانه ماند که خواهرم شد با چرک پرده ها با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم و تن دادیم به تیک تاک عقربه هایی که تکه تکه مان کردند پس زندگی همین قدر بود ؟ انگشت اشاره ای به دوردست ؟ برفی که سال ها بیاید و ننشیند ؟ و عمر که هر شب از دری مخفی می آید با چاقویی کند ... ماه شاهد این تاریکی ست و ماه دهان زنی زیباست که در چهارده شب حرفش را کامل می کند و ماهی سیاه کوچولو که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود حالا در شقیقه هایم می چرخد در من صدای تبر می آید آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند رفتارتان چقدر شبیهم بود در من فریادهای درختی ست خسته از میوه های تکراری من ماهی خسته از آبم تن می دهم به تو تور عروسی غمگین تن می دهم به علامت سوال بزرگی که در دهانم گیر کرده است. پس روزهایمان همین قدر بود؟ و زندگی آنقدر کوچک شد تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم افتادیم. .... گروس عبدالملکیان + نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 15:42 توسط مریم ... |
كاليبر 29 ميليمتري را توي دهانش گذاشت و " بنگ " . وقتي جسدش را پيدا كردند كاغذي در كنارش جلب توجه ميكرد . كاغذي كه رويش نوشته بود : " عاقبت ، واقعيت را به طور كامل بيان كردم ؛ رومن گاري " .............. آدم سرزنده يي بود و شايد اگر آن طور به سبک همينگوي خودکشي نمي کرد، به سختي مي شد دليلي بر نااميدي و افسردگي اش پيدا کرد، برعکس اتفاقاً آدم شوخ طبعي بود. نقل قول معروفي هست از «رومن گاري» که مي گويد؛ «شوخ طبعي تاکيدي بر جاه و مقام انساني است، چون يکي از ويژگي هايي است که انسان را از ديگر مخلوقات جدا مي کند.» زندگي «رومن گاري» سراسر پيکار با خودش بود. پيکار با جنبه هاي مختلف و گاه متضاد وجودش که او را مجبور مي کرد همچون «لني» قهرمان رمان «خداحافظ گاري کوپر» دودلي در چهره اش موج بزند و هميشه پي تغيير و تحول و نوآوري باشد و همچون «لني» بارها افکارش را در ذهن خود سبک و سنگين کند و با اين همه در شک باقي بماند. نمونه اش آن جايي از رمان است که «لني» محبوب خود «جس» را ترک مي کند و به کوهستان برمي گردد و با اين همه هنوز نمي داند تا چه اندازه به دختر علاقه مند است و تنها وقتي با فردي روبه رو مي شود که حکم آينه نفس اش را بازي مي کند، به عشق و علاقه وصف ناپذيرش به دختر آگاهي پيدا مي کند و نصفه شب، در کولاک و سرماي کوهستان و با وجود خطر از دست دادن جان اش به سوي محبوب خود بازمي گردد. «رومن گاري» خود اين چنين بود. رومن گاري دومين جايزه گنکور را با نام اميل آژار براي رمان «زندگي در پيش رو» دريافت کرد. او تنها نويسنده اي است که دو بار موفق به اخذ اين جايزه شده است چرا که اين جايزه تنها يک بار به هر نويسنده اي تعلق مي گيرد. او با نام مستعار، براي دومين بار توانست اين جايزه را دريافت کند. پسرعمويش پل پائولويچ، به جاي وي اين جايزه را دريافت کرد. رومن بعدها در کتابي به نام «زندگي و مرگ اميل آژار» اين حقيقت را فاش کرد. «تربيت اروپايي»، «ريشه هاي آسمان»، «ليدي ال»، «رقص چنگيزخان»، «سگ سفيد»، «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند»، «بادبادک ها» و «توليپ» از ديگر کتاب هاي مشهور «رومن گاري» اند که اغلب به فارسي هم ترجمه شده اند. «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند» نوشته «رومن گاري» از تاثيرگذارترين نوشته هاي اوست که سال ۱۹۶۸ از روي آن فيلمي ساخته شد. داستان ماجراي پرندگاني است که از جزاير «گوانو» به سمت ساحلي در صدکيلومتري «ليما» حرکت مي کنند تا به هر زحمتي شده به آن جا برسند و بميرند. اين کتاب مجموعه پنج داستان کوتاه است شامل «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند»، «بشردوست»، «ملالي نيست جز دوري شما»، «همشهري کبوتر» و «کهن ترين داستان جهان» که اولين بار سال ۱۳۵۲ «ابوالحسن نجفي» آن را به فارسي برگرداند و پس از چاپ سومش در سال ۱۳۵۷ اجازه چاپ مجدد نگرفت.
------------------------------------------------- پ. ن ۱ : تازه با رومن گاری آشنا شدم... اول با لیدی ال... بعد خداحافظ گاری کوپر.... مطالب بالارم از نت serch کردم... از اون نویسنده هایی هستش که نوشته هاش روح داره...میشه باهاش زندگی کرد ... پ. ن ۲ :
"لاله ها" لاله ها هیجان انگیزند بسیار .... من هیچ گلی را طلب نمی کردم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 23:57 توسط مریم ... |
عصر می گوید : تشنه ی سایه ام ماه می گوید : تشنه ی ستاره هام چشمه ی زلال شیشه ای در حسرت لب هاست و آه ها ، در طلب باد .... .. . من تشنه ی عطر و لبخندم تشنه ی سروده های نو بدون ماه، بدون سوسن های سپید و بدون عشق های پژمرده و بی جان ... .. . سرودی از فردا که مرداب های خامش آینده را بر آشوبد و موج ها و لجن هایش را از امید سرشار کند ... .. . سرودی که پیکرش غزل نباشد و سکوت را از تبسم لبریز کند شعری که به جان هر چیز بنیشیند و به روح باد ها بگذرد و سر انجام در شادمانی قلبی جاودانه آرام گیرد ... .. . ------ فدریکو گارسیا لورکا پ.ن۱ : درانتهاي يكي از خيابانهاي شلوغ به سينما رفتيم، آبميوهاي كه آنجا خورديم طعم هيچ ميوهاي را نداشت... وبلاگ داستان های کوتاه بابک محمد زاده http://www.andishehayam.blogfa.com پ.ن۲ : پرواز هم دیگر / رویای آن پرنده نبود/ دانه دانه پرهایش را چید / تا بر این بالش / خواب دیگری ببیند... رنگ های رفته ی دنیا... وبلاگ شعر های گروس عبدالملکیان http://www.garousabdolmalekian.blogfa.com + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 22:7 توسط مریم ... |
... تموم شد ... تنها سریالی که دوستش داشتم ... و با لحظه لحظه اش انس داشتم ... وقتی شادن مرد ... وقتی دکتر تو بستر بیماری حرف می زد راجع به مردن بچه ها... وقتی ضجه می زد با دیدن مرگشون ... وقتی که بغض می کرد ... وقتی که می خندید ... "انسان دشواری وظیفه است! ... دشواری گذشتن از آنچه كه هست، دشواری فرارفتن از بودن محض..." از کیانوش عیاری ممنونم ... از تمام زحمت کشای این مجموعه ممنونم ... از دکتر قریب ممنونم... که یادم آورد" انسان" رو... واژه ای که خیلی وقت بود برام غریبه بود ...! ... ... + نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387 0:26 توسط مریم ... |
در گیر و دار رخوت ثانیه ها لحظه هایم ایست کرده اند ... ... زمان پر از خلاء ... صدا ... پر از خلاء ... ... ....... و نه خدایی که ... جذبه ی مهربانی اش بی وزنی ام را به مرکز ثقل خود در آغوش کشد ... ... *** ... کجای آسمان چشم انتظار پرواز من ستاره دود می کنی؟ کدام عمیق دره ای به انتظار سقوطم نشسته ای ؟ ... *** ... وقتی که نیستم ... بی پرده آه می کشم ... ... مرا... مرا ... مرا از هیچ آفریدی ... پر از هیچ ! ... ... *** ... من مرده ام ... و شاید هیچ وقت نبوده ام ... و تو ... و او ... ... ایست کرده ام... ایست داده ام به این بازیِ مسخره ی ِ عروسک ها ... که نه چشمان آبی رنگشان دلم را می برد... و نه ... نگران کثیف شدن لباس های رنگیِ شان هستم ... ... *** ... خدای را ... با من سخن از من ... سخن از او ... سخن از هیچ مگو ... ... *** ... وقتی که نیستم ... بی پرده آه می کشم ... هیچ ... مرا مرا پر از هیچ آفریدی ...! ... *** ... تبارک الله احسن الخالقین ... ... ... *** ... پ .ن : "رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن... دردي است غير مردن، آن را دوا نباشد ... + نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387 22:20 توسط مریم ... |
|