|
اما من خواستم ... خواستم که هیچ حرفی را نگفته نگذارم. سگ ها پارس می کردند. آنها جامه ی مرا پاره کردند، مرا جویدند، استخوان های مرا به دندان کشیدند ... و آن مرد ... با چوب دست سنگینش به روی میز کوبید و نگاه او مرا مصلوب کرد. هرگز، بعد از آن شب مهلتی برای گفتن آنچه بر من گذشت به دست نیامد. واژه ها در من ماندند و در من مذاب شدند و در آن سرمای زندگی سوز، واژه ها در وجود من بستند. من پیش از این بارها گفته ام که التماس، شکوه زندگی را فرو می ریزد. تمنا، بودن را بی رنگ می کند. وآنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است. بار دیگر شهری که دوست می داشتم نادر ابراهیمی پ.ن ۱ : . . . کجای این زمین فرسوده نا کجای من آباد می شود ؟ ... پ.ن ۲ : "من می خوام یه دسته گل به آب بدم ... آرزوهامو به یک حباب بدم ... سیبی از شاخه ی حسرت بچینم... بذارم رو آسمون و تاب بدم ..." + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 12:54 توسط مریم ... |
خلاص شدن از دست چمدان ، شاید اولین شرط برای ترمیم وضعیت پیشین باشد ، پیش از اینکه اتفاقاتی که افتاده، افتاده باشد. و این همان تمایل به عقب گرداندن جریان زمان است . من مایلم اهمیت بعضی اتفاق ها را پاک کنم و وضعیت آغازین را بازسازی کنم. اما هر لحظه ، زندگی من ، توده ای از وقایع تازه را به همراه دارد، که هر یک به تنهایی اهمیت خود را دارد ، به طوری که هر چه سعی می کنم به نقطه ی شروع برگردم ، به نقطه ی صفر ، بیشتر از آن دور می شوم . تمام حرکات من سعی بر این دارند که اهمیت اعمال پیشین را پاک کنند ، حتی در این کار هم موفق می شوند ، و تا امید آرامشی در من ایجاد می شود ، نمی توانم فراموش کنم که هر یک از کوشش های من برای پاک کردن ماجراهای پیشین ، بارانی از ماجراهای تازه به وجود می آورد ، که وضع را مشکل تر می کند ... ماجراهایی که به نوبه ی خود باید آن ها را ناپدید کنم. خلاصه کنم ، باید فشرده ترحساب کنم، به نوعی که بیشترین تعداد ابطال ممکن را با کم ترین حد خبر های تازه به دست آورم . اگر شبی از شب های زمستان مسافری ایتالو کالوینو ترجمه ی لیلی گلستان پ.ن ۱ : " هیچ چیز آسان تر از آن نیست که خود را با من یکی بدانیم"... پ.ن ۲ : نمی دانم ... ... چرا ... چرا هرچه توت می چینم دهانم شیرین نمی شود! پ.ن ۳ : "آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با پوستین سرد و نمناکش... "
دست های من به آسمان نمی رسد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 21:28 توسط مریم ... |
جا نمی شوم از خواب هایم می زنم بیرون ... ... خواب های رنگی ... عروسکی! لا به لای همان دفتر نقاشی ماند ... که مداد رنگی هایش تمام شد! ... سیاه... سفید ... س ... ی ... ا ... ه ... س ... ف ... ی ... د ... آدم ها ؟ ... تاس می اندازیم! ... ... زوج ها سفید ... فرد ها سیاه ... ... پ.ن ۱ : نه ... بگذار فرد ها سفید باشند ... دلم برای فرد ها می سوزد ... همیشه یکی شان تنها ! ست... ... پ.ن ۲ :
تقصیر من چیست که سپیدهایم سیاه می نویسند و سیاه هایم سپید ...
پ.ن ۳ :
و ناگهان چقدر زود دیر می شود ...
قیصر امین پور هم رفت ...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386 23:53 توسط مریم ... |
گام می زنم گام می زنم و در پی ام ستاره ها سوی اختران روز دیگری گام می زنند از گداز رنج تیره، مرگ و رازها و آنچه زاده می شود گام های من کشته می شوند و خون من زنده می شود این منم که راه او هنوز ناسپرده مانده است و هیچ طالعی برای او رصد نکرده اند ... گام می زنم به سوی خویش سوی روز دیگری و گام می زنند درپی ام ستاره ها ... ادونیس- (لبنان1930) ترجمه ی شفیعی کدکنی + نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 1:18 توسط مریم ... |
می گویم : (( حالت خوبه؟ )) بی آن که سرش را بالا بیاورد می گوید : (( دخترم الان چهارسال داره. دو سال پیش مادرش سرطان گرفت و وضع روحی اش باز بدتر شد. جولیا می گه بهترین فرض اینه که خدایی در کار نباشه، چون فقط در این صورته که مجبور نستیم گناه وجود بیماری های لا علاج رو به گردن او بندازیم. جولیا می گه این منصفانه نیست که انسان در زندگی ش با مانع هایی روبرو بشه که نتونه اون ها رو از میان برداره. )) هنوز سرش را به دست هاش تکیه داده است . می گویم : (( حالا چطوره؟ )) نگاهش در بشقاب خالی وسط میز گیر کرده است. می گوید: (( آدم وقتی می میره چه چیزی رو از دست می ده که آدم های زنده هنوز اون رو از دست نداده اند؟ فرق یک مرده با زنده در چیه؟ )) اصلا دلم نمی خواهد چیزی حدس بزنم ... روی ماه خداوند را ببوس- مصطفی مستور- ص ۷ پ.ن۱ : ۳ ساعت پیش مرد... سرطان داشت ... با اینکه همه ی دکترا ازش قطع امید کرده بودن و فقط مواد مخدر(!) برای تسکین درد استخوان هاش می دادن هنوز امید داشت ... امید به زنده بودن(!) باور نکرده بود و یا نمی خواست باور کنه ... می خوام بدونم پسر کوچیکش الان به چی فکر میکنه... آخرین باری که دیدمش با اینکه۱۲ سال بیشتر نداشت، ولی ... ولی به اندازه ی ۱۰۰ سال زندگی غم تو نگاهش بود ... اون بچه ی شلوغی که قبلا می شناختم فقط زل می زد به یه نقطه ... ولی من قانع نشدم! واقعا نمی فهمم ... امتحانه؟ ... کفاره ی گناهانه؟ (!) ... خدا دوسش داشته(!) پاکش کرده و از دنیا برده!؟ ... تقصیر گردش ستاره های برج اسده؟ ... تقصیر سحر و جادوی زن همسایشه؟! ... دلیل فلسفی و منطقی داره؟! ... اصلا دلم نمی خواد چیزی حدس بزنم! پ.ن۲ : رفت! به همین سادگی! یک کلمه ی سه حرفی! م...ر...د... هنوز نتونستم باور کنم ... پ.ن۳ : به شدت غمگینم! + نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386 1:50 توسط مریم ... |
به نام تو ... باران که می بارد تو می آیی ، باران گل باران نیلوفر اهورا ایمان لینک آهنگ با صدای احسان خواجه امیری پ.ن ۱ : خیلی وقت بود منتظرش بودم ... عجب بارونی بود ... پ.ن ۲ : خیلی وقته چیزی ننوشتم ... سکوت و فقط نگاهی خیره به ... ... خواسته بودم نباشم!!! ... و حالا هستم ...! تلخ تر از همیشه ... شیرین تر از هرگز ... و بودنم را در این مکان جشن می گیرم!!! پ.ن ۳ : با انتخاب فائزه : رویاهاتو محکم بچسب واسه این که اگه رویاها بمیرن زندگی عین مرغ شکسته بالی می شه که دیگه مگه پروازو خواب ببینه. رویاهاتو محکم بچسب واسه این که اگه رویاهات از دس برن زندگی عین بیابون برهوتی می شه که برفا توش یخ زده باشن. لنگستون هیوز + نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386 21:15 توسط مریم ... |
|