|
من و دیوار های ساکت خانه... من و خیابان های شلوغ شهر ... من و آرامش صبح ... من و روشنی طلوع ... من و سرخی غروب ... من و نگاه آدم برفی ها ... من و قطره های بارا ن... من و کبوتر های بام همسایه ... من و آدم ها ... ... سالهاست غریبه ایم ... با هم و دور از هم ... ... چه بازی غریبی... شمردم ...شمردم... شمردم ... و تو دور شدی ... دورتر از نزدیک ... دور تر از دور ... دورتر از همیشه ... دورتر از هرگز ... می گردم ... می گردم ... می گردم ... به رسم کودکانگی هایم دوباره چشم می گذارم و می شمارم در سیاهی ... و فکر می کنم به نگاه مهربانت... شاید کمی نزدیک تر بیایی ...! ... م ...ی ...گ ... ر ...د ...م ... و بازهم ... س ...ی ...ا ... ه ...ی ... پ.ن1 : چشمهای بسته ای که به سیاهی شمردن عادت کرده چه دارد به صبح بگوید؟ ... پ.ن۲ : "ز من هر آنکه او دور ... چو دل به سینه نزدیک ... به من هر آنکه نزدیک ... از او جدا ... جدا ... من ..." + نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 18:30 توسط مریم ... |
"زمین" به وهم ِ خیالش مرا نشانه گرفت "هزار حرفِ نگفته "... چه ناشیانه گرفت شکوه باد بهاری ... سکوت مبهم صبح ... پرنده با تب پرواز ... آشیانه گرفت ... مرا شکست و دوباره... مرا به من بخشید مرا دوباره سرود و ... وَ راه خانه گرفت ... به یک اشاره گرفتم نگاه باران را... همین که طعنه ی طوفان به تازیانه گرفت ... "خدا" به وهم خیالش مرا نشانه گرفت "هزار حرف نگفته" مرا بهانه گرفت ... مریم- 19/1۱/86 پ.ن ۱ : عکس فقط یک عکس است ، و این پست ربطی به فیلم مخملباف ندارد ... + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 17:52 توسط مریم ... |
|