|
بوی خاک باران خورده شهر سرمازده ام را هو می کشد ... *** اندکی مجال بده ... تا آسمانم را در باغچه ی سادگی ام خاک کنم تا اگر روزی مجال سادگی بود ... به اندک جوانه ای دلخوش باشم .. *** اندکی مجال بده تا چکمه های زمستانی ام را از پا در بیاورم و پا به پای قاصدک به پیشوازت بیایم ... *** اندکی مجال بده... تا نگاهم را از برف و بوران پس بگیرم ... تا به وقت آمدنت ان یکاد بخوانم ... و" چشم هایم "را دود کنم ... *** ........ *** بوی خاک باران خورده شهر سرما زده ام را هو می کشد ... ... ... و من دوباره به توهم بودنت دچار می شوم ... + نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 22:42 توسط مریم ... |
"هنگامی که مشتاق اوج گرفتنید، به آسمان – به همان فرازتان- چشم دوخته اید. اما من اوج گرفتم تا چنان شوم که به زیر پاهایم بنگرم. آیا از شما هست که بتواند ایستاده بر قله های بلند بخندد؟ کسی که بر بلندای کوه ها بال می زند، همه ی اندوه های زندگانی ، نمایشهایش و حتی خود زندگی را به ریشخند می گیرد." - زرتشت- خیلی وقته صدای قار قار کلاغ ها رو نشنیدم...خیلی وقته هیچ کدومشون نخوردن به شیشه ی پنجره ی اتاقم ... یادمه یه زمانی قرار بود یه داستانی بنویسم که توش کلاغ! رو ملکه ی زیبایی کنم ... روباه داستانم راستگو باشه! و تو داستانم موش ها به دنبال گربه ها برن! ... شاید یه جور سنت شکنی بود! ... ولی داستان ننوشته موند همچنان ... و شاید کلاغ ها هم از من نا امید شدن که دیگه نمیان طرف پنجره ی اتاقم ... شایدم بالاخره پس از این همه قرن درد به دری به خونه شون رسیدن و از ترس دوباره آواره شدن دیگه از خونه شون بیرون نمیان! شایدم من چسبیدم به در و دیوار اتاقم و حواسم اونقدر پرته که صدای هیچ جک و جونوری رو نمی شنوم! مشکل اینجاست که قارچا هم دیگه حوصله ی رشد کردن ندارن ... جدیدا ترجیح میدن اصلا لایه های قسمت خاکستری مغزم رو سوراخ نکنن و نزنن بیرون ! دچار خودسانسوری از نوع شدیدش شدن! شایدم دلشون به حال پرت و پلا گویی های من سوخته! و تصمیم گرفتن حالاحالا ها آفتابی نشن تا یه فرصت مناسب برای جوونه زدن! پ.ن ۱: "خلد گر به پا خاری ... آسان بر آید / چه سازم به خاری که بر دل نشیند..." ... + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 15:52 توسط مریم ... |
|