|
باز باران با ترانه ... بی ترانه ... می زنه به شیشه ی پنجره ی اتاقم ... پنجره ای که خیلی وقته از پشت شیشه های خاک گرفته اش جایی رو ندیدم ... شاید اگه مامان نمی گفت اصلا یادم نمیفتاد تو اتاقم پنجره ای هست ... خیلی وقته این روزا و شبا مثل روزا و شبای قدیم نیست! شایدم من همون من روز و شب قدیم نیستم! ... یه کم تمیزش میکنم و نگاه می کنم به بیرون ... اه ... چرا این درخته این شکلی شده! اینجا مثلا پارکه! دلم می گیره ... اونقدر شاخ و برگاشو کندن که دیگه هیچی از درخته نمونده! قدشم نصف شده! ... یاد تابلوی جلوی در ورودی دانشگاه میفتم : طرح جوان سازی درختان کهنسال تبریز! فقط دو تا درخت مونده که تو ذوق نمی زنن ، یه کم امیدوار میشم! صبح ها هم بیدار نیستم که ببینم هنوزم گنجشکا روشون آواز دسته جمعی می خونن یا نه ... درخت بزرگه مکان استقرارشون بود که حالا نصف شده! یعنی گنجشکا میشناسنش؟ یا اون کلاغ تنها که همیشه می خورد به شیشه ...
*** زمستان رفت ... و عریان شد نگاه های یخ زده ... می گریزیم از آنچه می خواهیم و می گرییم به آنچه باید خندید ... ............ *** مرا با بهار آشتی بده... بی چکمه سراغت آمده ام ... بی نی و ناله ... با خنده های کودکانه ... ... ... بدون شعر آمده ام! بدون استعاره ... ... پ.ن 1 : فردا صبح بیدارم ... چشم انتظار گنجشک ها ... پ.ن 2 : چقدر دلم می خواد یکی برام تار بزنه! آهاااای ... کسی نیست؟ پ.ن ۳ : شریعتی پ.ن ۴ : از محمد حسین بهرامیان نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم می خواهم امشب برگ برگ هستی ام را از شاخه های این شب نارس بگیرم برای دومان: دهانم کپک زده ... + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 20:24 توسط مریم ... |
There is only one success to be able to spend your life in your own way + نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 18:9 توسط مریم ... |
|