|
شازده کوچولو گفت : - سلام ! فروشنده گفت:- سلام ای بابا فروشنده ی قرص های ضد تشنگی بود. خریدار هفته ای یک قرص می انداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی . شازده کوچولو پرسید:- این ها را می فروشی که چی؟ فروشنده گفت: - باعث صرفه جویی کلی وقت است. کارشناس های خبره نشسته اند حساب کرده اند با بالا انداختن هر کدام از این قرص ها هفته ای 53 دقیقه وقت صرفه جویی می شود. - خوب آن وقت آن 53 دقیقه را چه کار می کنند؟ - هرچی دلشان بخواهد... شازده کوچولو تو دلش گفت :" من اگر پنجاه و سه دقیقه وقت زیادی داشته باشم خوش خوشک می روم به طرف یک چشمه ..." پ.ن 1 : هوس یک سیارک کرده ا م با یک گل! که اهلی ام کرده باشد... پ.ن 2 : عجب سال شیر تو شیری شده امسال! هنوز حوض ها رو پر از آب نکردن! خیلی وقته منتظرم تا ماهی سفره ی عید رو تو حوض بندازم... یکیشون که مرد ... این یکی هم اگه تا اون موقع نمیره کار حضرت فیله! پ.ن 3 : "سر آن ندارد امشب ... که برآید آفتابی... چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی ..." پ.ن ۴ : این یکی هم مرد ... یه مگس بزرگ تو تنگش تخم گذاشته بود... + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 11:22 توسط مریم ... |
"نه چراغ چشم گرگی پیر ... نه نفس های غریب کاروانی خسته و گمراه ... مانده دشت بیکران خلوت و خاموش زیر بارانی که ساعت هاست می بارد ... در شب دیوانه ی غمگین که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد ... در شب دیوانه ی غمگین مانده دشت بی کران در زیر باران آه ... ساعت هاست... همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر ... نه صدای پای رهزنی تنها ... نه صفیر باد ولگردی ... نه چراغ چشم گرگی پیر ... ..." -اخوان ثالث- خستگی هایم زیر پلک هایم جمع شده اند ... چشم هایم را نمی بندم... که هربار می بندم تا چشم باز می کنم تمام "من" او می شود و "من" دوباره گم می شوم ... در ... حجمِ نبودنم... ... ... ... ... "دو ...رِ ... می ... فا ... صِله زیاد می شود .... دو... رِ ... می ... فا ...صِله ... زیاد ... می شود.... " میان من و من ... میان من و او ... میان من و همه ی تو ها ... نگاهت را کج می کنی و به میله های قفس می کوبی ... از شدت درد منگ می شوی ... و پر می شوی از ... واژه ها هم از دستانت می گریزند و در این نگاه های ساده و پوچ انگار گم می شوند ... تا تو بگردی و پیدایشان کنی ... و چه تلخ است تو کوره راه ها را مدام بسوزی بی آنکه نقطه ای را در دست بگیری ... غرق می شوی در سه نقطه های بی سر انجام دفترت ... نقطه ها هم برای تنت گشادی می کنند ... و باز می سوزی در حسرت صدای مهربان کلاس های کودکی ات که باز هم بشنوی : نقطه ... سر سطر ... ... ... ... پ.ن 1: ... ....... پ.ن 2 : "من از دادرسی دیگران بیزارم ... ... در آن طلا که محک طلب کند شک است ...شک چیزی به جای نمی گذارد ... مهر آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ضربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد ... آن چه من می شنیدم آن چه می گفتند نبود ... کلمات در فضا دگرگون می شدو آن چه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهر ها آلوده بود ..." -نادر ابراهیمی- پ.ن3 : و آنچه من می شنیدم آنچه می گفتند نبود ... می توانی گفت که هیچ نبود و نگفتیم ...ولی نمی توانم گفت هیچ نشنیدم و نگفت... پ.ن ۴: هنوز هم روی نوار ذهنی حماقت قدم می گذارم ... پ.ن۵ : + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 22:10 توسط مریم ... |
|