|
عصر می گوید : تشنه ی سایه ام ماه می گوید : تشنه ی ستاره هام چشمه ی زلال شیشه ای در حسرت لب هاست و آه ها ، در طلب باد .... .. . من تشنه ی عطر و لبخندم تشنه ی سروده های نو بدون ماه، بدون سوسن های سپید و بدون عشق های پژمرده و بی جان ... .. . سرودی از فردا که مرداب های خامش آینده را بر آشوبد و موج ها و لجن هایش را از امید سرشار کند ... .. . سرودی که پیکرش غزل نباشد و سکوت را از تبسم لبریز کند شعری که به جان هر چیز بنیشیند و به روح باد ها بگذرد و سر انجام در شادمانی قلبی جاودانه آرام گیرد ... .. . ------ فدریکو گارسیا لورکا پ.ن۱ : درانتهاي يكي از خيابانهاي شلوغ به سينما رفتيم، آبميوهاي كه آنجا خورديم طعم هيچ ميوهاي را نداشت... وبلاگ داستان های کوتاه بابک محمد زاده http://www.andishehayam.blogfa.com پ.ن۲ : پرواز هم دیگر / رویای آن پرنده نبود/ دانه دانه پرهایش را چید / تا بر این بالش / خواب دیگری ببیند... رنگ های رفته ی دنیا... وبلاگ شعر های گروس عبدالملکیان http://www.garousabdolmalekian.blogfa.com + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 22:7 توسط مریم ... |
... تموم شد ... تنها سریالی که دوستش داشتم ... و با لحظه لحظه اش انس داشتم ... وقتی شادن مرد ... وقتی دکتر تو بستر بیماری حرف می زد راجع به مردن بچه ها... وقتی ضجه می زد با دیدن مرگشون ... وقتی که بغض می کرد ... وقتی که می خندید ... "انسان دشواری وظیفه است! ... دشواری گذشتن از آنچه كه هست، دشواری فرارفتن از بودن محض..." از کیانوش عیاری ممنونم ... از تمام زحمت کشای این مجموعه ممنونم ... از دکتر قریب ممنونم... که یادم آورد" انسان" رو... واژه ای که خیلی وقت بود برام غریبه بود ...! ... ... + نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387 0:26 توسط مریم ... |
در گیر و دار رخوت ثانیه ها لحظه هایم ایست کرده اند ... ... زمان پر از خلاء ... صدا ... پر از خلاء ... ... ....... و نه خدایی که ... جذبه ی مهربانی اش بی وزنی ام را به مرکز ثقل خود در آغوش کشد ... ... *** ... کجای آسمان چشم انتظار پرواز من ستاره دود می کنی؟ کدام عمیق دره ای به انتظار سقوطم نشسته ای ؟ ... *** ... وقتی که نیستم ... بی پرده آه می کشم ... ... مرا... مرا ... مرا از هیچ آفریدی ... پر از هیچ ! ... ... *** ... من مرده ام ... و شاید هیچ وقت نبوده ام ... و تو ... و او ... ... ایست کرده ام... ایست داده ام به این بازیِ مسخره ی ِ عروسک ها ... که نه چشمان آبی رنگشان دلم را می برد... و نه ... نگران کثیف شدن لباس های رنگیِ شان هستم ... ... *** ... خدای را ... با من سخن از من ... سخن از او ... سخن از هیچ مگو ... ... *** ... وقتی که نیستم ... بی پرده آه می کشم ... هیچ ... مرا مرا پر از هیچ آفریدی ...! ... *** ... تبارک الله احسن الخالقین ... ... ... *** ... پ .ن : "رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن... دردي است غير مردن، آن را دوا نباشد ... + نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387 22:20 توسط مریم ... |
|