|
قالَ یا بُنَىَّ إِنِّى أَرى فِى المَنامِ أَنِّى أَذبَحُکَ فَانْظُرْ ماذا تَرى قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصّابِرِینَ؛ فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِینِ؛ وَنَادَیْنَاهُ أَنْ یَا إِبْرَاهِیمُ؛ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیَا إِنَّا کَذَلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ؛ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاء الْمُبِینُ؛ وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ. «سوره صافات، آیات 107-102» ... و خدا خواست ابراهیم را امتحان کند. پس او را ندا داد: «ای ابراهیم!» ابراهیم جواب داد: «بلی، خداوندا!» خدا فرمود: «یگانه پسرت یعنی اسحاق را که بسیار دوستش میداری، برداشته، به سرزمین موریا برو و در آنجا وی را بر یکی از کوههایی که به تو نشان خواهم داد بعنوان هدیة سوختنی، قربانی کن!» (سِفر ِ پیدایش؛ پارة بیست و دوّم؛ آیات اوّل و دوّم) روزگاری مردی بود؛ از زمان کودکی این داستان زیبا را فرا گرفته بود که چگونه خداوند ابراهیم را آزمود، و چگونه ابراهیم در مقابل آن آزمایش ایستاد، مقاومت کرد و ایمان خود را نگه داشت و بر خلاف هر نوع انتظاری، برای بار دوم دارای پسری شد. وقتی این کودک بزرگتر شد، همان داستان را با حیرت و شگفتی بیشتر خواند زیرا زندگی آنچه در سادگی بی آلایش و پاک کودکی بهم پیوسته بود را از هم گسسته بود. هر چه رو به سن می نهاد، افکار او به سوی آن داستان بیشتر منعطف می شد، و شور و اشتیاق او قوی و قویتر می گشت و با این حال، کمتر و کمتر داستان را درک میکرد. این مرد یک مفسر و شارح دانشمند و فاضل نبود، آنجه او در آرزوی آن بود واشتیاق آن را داشت همراهی کردن آنه در سفر سه روزه ایشان بود.... ترس و لرز - اثر سورن کیکگور قسمت هایی از آغاز کتاب در ادامه ی مطلب نقد های زیادی برای این اثر شده ... عده ای ترس و لرز ایمان را کفر خواندند و ترس و امید نامیدند! ( اشاره به فیلم سینمایی ای که چندی پیش با همین موضوع شبکه ی یک سیما پخش کرد! سوال در مورد ابراهیم کوته فکری شد و دانشجوی دکترای فلسفه ی ما که عاشق اینگونه فکر کردن بود سفر حج قسمتش شد و توبه کرد!!! و به راه مستقیم هدایت شد...! و دلش با سخنان دلفریب روحانی کاروان! آرام شد ...) و عده ای هم عکس این! "کار ابراهیم و اسماعیل با قواعد اخلاقی منافات زیادی دارد؛ در ناحیه کار حضرت ابراهیم اولین اشکال این است که خدایا چگونه در راه تو اگر کسی بخواهد وصال یابد، باید کس دیگری را بکشد و تا قاتل نشود به تو نمیرسد. اشکال بالاتر آنکه بگویند انسان در راه رسیدن به خدا باید از عزیزترین عزیزانش بگذرد. این چه راهیست که انسان باید با امیال فطری (مثل حبّ فرزند) که خود خدا در انسان نهاده است، مقابله کند. او به چه جرمی گریبان فرزندش را بگیرد و بگوید میخواهم تو را بکشم ؟ اگر سوال کرد، او چه بگوید؟ از این مهمتر، اسماعیل میتوانست بگوید، ما گناه نکرده ایم که پدرمان میخواهد به خدا برسد. سر من باید برورد که مقصود او حاصل بشود. اگر گفته بودند ای ابراهیم! حال که میخواهی به ما برسی، خودت را به کشتن بده اشکال کمتر بود اما گفتهاند ابراهیم اگر میخواهی به خدا برسی باید به کشتن دیگری گردن بگذاری. اما چرا نه یک ذرّه از این حرفها در روح شریف حضرت ابراهیم خلجان کرد و نه در روح شریف حضرت اسماعیل؟ چون اینها اصلا قواعد اخلاقی نمیفهمیدند. این مناقضهها مناقضه با قواعد اخلاقی است. آنها عاشق خداوند بودند، زبان حال عاشق چنین است: هر چه معشوق فرمان داد، همان باید بشود. به خصوص که داستان ابراهیم در قرآن خیلی مختصر آمده است، اما در تورات به صورت مفصّل و تراژیک حالات پدر و فرزند و مادر و بچه و … را تصویر میکند و این امر در روحیه کییرکگور بسیار نافذ بوده است و لذا اسم کتاب را هم که ترس و لرز گذاشته است گویای همان مفهوم است و نشان میدهد که امر و نهی خدا تابع قواعد اخلاق نیست. در قرآن نمونه دیگری هم هست: داستان عبد صالح و موسی. عبد صالح (و به تعبیر روایات، حضرت خضر علیه السلام) یک آدم را به دلیل آنکه اگر زنده بماند، سال دیگر پدرش را خواهد کشت، سر میبرد. به لحاظ اخلاقی این قصاص قبل از جنایت است. اما در این داستان، خدا میخواهد عاشق خود را بیازماید و مرحله فراتر از قواعد اخلاقی را به موسی نشان دهد، لذا باید قواعد اخلاقی را زیر پا گذارد و موسی در این آزمایش، کار عبد صالح را برنمیتابد و به او اعتراض میکند." منبع: تاریخ فلسفه غرب (مجموعه درسهای مصطفی ملکیان)، پژوهشکده حوزه و دانشگاه، جلد ۴، صفحهی ۱۰۹تا ۱۱۸ کیرکگور یک فیلسوف متعصب مذهبی اصلاح گرا بود که اعتقاد به انحراف دین در گذشته توسط متکلمان و کلیساها داشت. کتاب ترس و لرز اگرچه سیاست های فکری کیر کگور را دارد ولی جدا از همه ی داوری ها باعث می شود انسان کمی خارج از محدوده ی ظاهری داستان فکر کند. سرگذشتی که ما هر سال عید قربان از دهان بزرگتر ها شنیده ایم و در کتاب ها خوانده ایم ، داستانی که در تورات قربانی کردن اسحاق و در قرآن قربانی کردن اسماعیل است. در جایی متن کوتاهی خواندم که بشتر از هر نگاه دیگری به دلم نشست : در داستان ابراهیم، مسأله قربانی شدن یا نشدن فرزند نیست. مسأله، جهش ایمان است. مهم نیست ابراهیم، پسرش را میکشد یا نمیکشد. مسأله این است که باید با صداقت هر چه تمامتر مرزهای میان حیطههای مختلف زندگی را مشخص کرد... + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 21:55 توسط مریم ... |
من سکوت واژه ها را می شناسم... وقتی که نوازش های باد سیلی می شوند روی گونه هایم... و دریا با تمام وسعتش تنگ کوچکی می شود که ماهی ها هم از آن می گریزند... نگاه کن...! که در آسمان هم جایی نمانده ... ماه و ستاره هایش را پس می زند ... و من که با شب بی ستاره و ماه خوابم نمی برد ... ... ...... ------------------------------------- پ ن : ... و درد که این بار پیش از زخم آمده بود آنقدر در خانه ماند که خواهرم شد با چرک پرده ها با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم و تن دادیم به تیک تاک عقربه هایی که تکه تکه مان کردند پس زندگی همین قدر بود ؟ انگشت اشاره ای به دوردست ؟ برفی که سال ها بیاید و ننشیند ؟ و عمر که هر شب از دری مخفی می آید با چاقویی کند ... ماه شاهد این تاریکی ست و ماه دهان زنی زیباست که در چهارده شب حرفش را کامل می کند و ماهی سیاه کوچولو که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود حالا در شقیقه هایم می چرخد در من صدای تبر می آید آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند رفتارتان چقدر شبیهم بود در من فریادهای درختی ست خسته از میوه های تکراری من ماهی خسته از آبم تن می دهم به تو تور عروسی غمگین تن می دهم به علامت سوال بزرگی که در دهانم گیر کرده است. پس روزهایمان همین قدر بود؟ و زندگی آنقدر کوچک شد تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم افتادیم. .... گروس عبدالملکیان + نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 15:42 توسط مریم ... |
|