|
تو دُختری یا پسر؟ دلم میخواد دختر باشیُ یه روز چیزایی که من الان حِس میکنمُ حِس کنی! مادرم میگه: دختر دُنیا اومدن یه بدبختیهبزرگه! وَ من اصلاً حرفشُ قبول ندارم! وقتی خیلی دِلِش میگیره میگه: آخ! کاش مَرد به دُنیا اومده بودم! میدونم دُنیای ما با دستِ مَرداوُ برای مَردا ساخته شُده وُ زورگوییُ استبداد تو وجودش ریشههایی قدیمی داره! تو قصّههایی که مَردها برای توجیه کردنِ خودشون ساختناوّلین موجود یه زَن نیست، یه مَردِ به اسمِ آدم! بعدها سَرُ کلّهی حوّا پیدا میشه تا آدمُ از تنهایی در بیاره وُ بَراش دردسَر دُرُست کنه! تو نقّاشیایدرُ دیوارِ کلیساها، خُدا، یه پیرهمَردِ ریش سفیدِ نه یه پیرهزنِ مو سفید! تمومِ قهرمانا هَم مَردَن! از پرومته� که آتیشُ اختراع کرد گرفته تاایکار� که دِلِش میخواس پرواز کنه! مادرِ مسیح هم که پسرِ روحالقدسه، یه مادرِ رضاعی بوده! با تمومِ این حرفا حتّا اگه نقشِ یه مُرغِ کرچُبازی کنی، زن بودن خیلی قشنگه! چیزیه که یه شُجاعتِ تموم نَشُدنی میخواد! یه جنگِ که پایون نداره! اگه دختر به دُنیا بیای خیلی چیزا رُ بایدیاد بگیری! اوّل از همه باید خیلی بجنگی تا بتونی بگی اگه خُدایی وجود داشته باشه میشه مثِ یه پیرِزنِ مو سفید یا یه دخترِ قشنگ نقّاشیشکرد! خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی وقتی حوا سیبِ ممنوعه رُ چید گُناه به وجود نیومد، اون روز یه قدرتِ باشکوه متولّد شُد که بِهِشنافرمانی میگن! خیلی باید بِجنگی تا بتونی بگی تو تنت چیزی به اسمِ عقل وجود داره که دوس داری به صداش گوش بِدی! � نامه به کودکی که هرگز زاده نشد - اوریانا فالاچی متن کامل کتاب با ترجمه ی یغما گلرویی : http://www.yaghma-golrouee.com/showworks.php?catId=48&productId=1357 + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 19:18 توسط مریم ... |
............ Back space ............................................ Back space ..... .... .. . شروع کردن همیشه برام سخت بوده ... سطر اول ... جمله ی اول ... کلمه ی اول ... همیشه فکر می کردم که شروع باید بهترین باشه ... و شاید هنوز هم… مثل نقاشی ... وقتی که اولین خط ها رو کمرنگ می کشم ... شاید چون از قبل می دونم که باید پاکشون کنم ... ... ................................ ... سرمو بر می گردونم طرف پنجره ها ... مثل وقتای مابین ساعت های درسی که همون کلاس می شینم... میشینم ردیف آخر ... جایی که کسی حواسش نیست اون ورا کی هست... چیکار می کنه ... اونجا فقط خودتی ... خودت و چند تا پنجره که رو به زمینای خاکی وا میشه ... پنجره رو وا می کنی فوت می کنی... ف ... و...ت ... نفست گم میشه تو هوائی که همه توش نفس می کشن ... هوائی که نه میشه مصادرش کرد به اسم کسی ... نه میشه از کسی گرفت ... ... ........ می شینی و به لحظه ی صفری که توش ایستادی خیره می شی ... یه دایره ی بزرگ که تو مرکزشی ... 20 سال زندگی کردی و حرکت... فقط یک سال ایستادی تا به راه رفته نگاه کنی... و بعد فقط تلاش کردی به عقب برگردی... دیوارایی که دورتو احاطه کردن بشکنی ... جایی نفس بکشی که سقف نداره ، دیوار نداره ، خیابون نداره ... تابلوی راهنمائی نداره... فقط تویی و نگاهت به هستی ... خدا ... آدما... مثل وقتی که تازه متولد شدی و حتی اذانی رو کسی تو گوشت نخونده ... ...... خوبیه تو صفر بودن می دونی کجاست؟ اینجاست که حداقل از این مطمئنی که رو محیط یه دایره حرکت نمی کنی ... ................ ........ ... جایی پنهان در این شب قیرین استاده به جا، مترسکی باید نه ش چشم، ولی چنان که می بیند نه ش گوش، ولی چنان که می پاید... *** بی ریشه، ولی چنان به جا سُتوار که ش خود به تَبَر کَنی ز جای ، اِلّاک چون گردوی پیرِ ریشه در اعماق می نعره زند که از من است این خاک *** چون شبگذری ببیندش، دزدی ش چون سایه به شب نهفته پندارد کز حیله نفس به سینه در چیده ست تا رهگذرش مترسک انگارد... *** آری، همه شب یکی خموش آن جاست با خالیِ بودِ خویش رو در رو... گر مشعله نیز می کشد عابر ره می نبرد که در چه کار است او... شاملو + نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388 15:25 توسط مریم ... |
|