|
من سکوت واژه ها را می شناسم... وقتی که نوازش های باد سیلی می شوند روی گونه هایم... و دریا با تمام وسعتش تنگ کوچکی می شود که ماهی ها هم از آن می گریزند... نگاه کن...! که در آسمان هم جایی نمانده ... ماه و ستاره هایش را پس می زند ... و من که با شب بی ستاره و ماه خوابم نمی برد ... ... ...... ------------------------------------- پ ن : ... و درد که این بار پیش از زخم آمده بود آنقدر در خانه ماند که خواهرم شد با چرک پرده ها با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم و تن دادیم به تیک تاک عقربه هایی که تکه تکه مان کردند پس زندگی همین قدر بود ؟ انگشت اشاره ای به دوردست ؟ برفی که سال ها بیاید و ننشیند ؟ و عمر که هر شب از دری مخفی می آید با چاقویی کند ... ماه شاهد این تاریکی ست و ماه دهان زنی زیباست که در چهارده شب حرفش را کامل می کند و ماهی سیاه کوچولو که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود حالا در شقیقه هایم می چرخد در من صدای تبر می آید آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند رفتارتان چقدر شبیهم بود در من فریادهای درختی ست خسته از میوه های تکراری من ماهی خسته از آبم تن می دهم به تو تور عروسی غمگین تن می دهم به علامت سوال بزرگی که در دهانم گیر کرده است. پس روزهایمان همین قدر بود؟ و زندگی آنقدر کوچک شد تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم افتادیم. .... گروس عبدالملکیان + نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 15:42 توسط مریم ... |
|