تبليغاتX
از خاموشی ها... تا فراموشی ها... - ترس و لرز

از خاموشی ها... تا فراموشی ها...

I

و اینگونه بود که پس از سپری شدن اینها، خداوند ابراهیم را آزمود و به او چنین گفت... اینک فرزند خویش را بر گیر، تنها پسر خودت اسحاق را، که تو به او عشق می ورزی، و به سوی کوه مرایه روانه شو، و او را در آنجا قربانی کن در یکی از کوه هایی که به تو گفته خواهد شد، او را قربانی کن.

صبح زود بود. ابراهیم در وقت مناسبی از خواب برخاست، پالان الاغ را گذاشت و در حالی که اسحاق را با خود می‌برد چادر ترک کرد. اما سارا پائین رفتن آنها را از تپه تماشا می کرد و آنقدر به آنه نگریست تا اینکه دیگر هیچ چیز دیده نشد. آن دو، سه روز را در سکوت سواره رفتند، صبح روز چهارم، ابراهیم هنوز کلامی نگفته بود اما نگاهش را دقیقتر کرد و از دور کوهی در مرایه را دید. چهارپایان را رها کرد و همراه با اسحاق تنها از کوه بالا رفتند. اما ابراهیم با خود گفت: من این مطلب را از اسحاق پنهان نخواهم کرد که این راه به کجا ختم میشود. ساکت ایستاد، دست خود را به نشانه محبت و مهربانی روی سر اسحاق نهاد و اسحاق نیز در مقابل خود را خم کرد تا پذیرای این محبت باشد. سیمای ابراهیم پدرانه بود. نگاهش آرام و گفتارش دلگرم کننده. اما اسحاق نمی توانست او را درک کند، روح او نمی توانست آن همه متعالی گردد، خود را به زانوی ابراهیم چسباند، به پاهای او افتاد، به خاطر زندگی و جوانیش التماس کرد، و به خاطر نوید مطلوبش، شادی و بهجت در خانه ابراهیم را به یاد آورد و او را به یاد تالم، حزن و تنهایی انداخت. سپس ابراهیم پسر را بلند کرد و در حالی که دست او را گرفته بود با او قدم زد سخنانش مملو از تسلی و ترغیب بود. اما اسحاق نمی توانست حرفهای او را درک کند. ابراهیم از کوه در مرایه بالا میرفت، اما اسحاق ذره ای از حرف های او را درک نمی کرد. پس از آن برای لحظه ای روی از اسحاق بر گردانید، اما وقتی اسحاق نگاهش را به او دوخت او عوض شده بود، نگاهش وحشی و سیمایش مملو از وحشت بود. سینه اسحاق را گرفت او را به زمین افکند و گفت: " پسرک احمق، فکر میکنی من پدر تو هستم؟ من یک بت پرست هستم. فکر می‌کنی این فرمان خداست؟ نه، این فقط میل من است." سپس اسحاق لرزید و در اظطراب و اندوه خود گریست و گفت:  "ای خداوند آسمانها، به من رحم کن ای خدای ابراهیم، به من رحم کن، اگر برای من پدری در زمین نیست، تو خود پدر من باش!" اما ابراهیم زیر لب با خود گفت: "ای خداوند آسمانها، من از تو سپاسگزارم. رویهم رفته، بهتر است مرا یک هیولا بداند، تا اینکه ایمان خود را نسبت به تو از دست بدهد."

***

وقتی قرار باشد کودکی از پستان و شیر مادر بگیرند، مادر پستان خود را سیاه می کند، چرا که مایه خجلت و شرمساری است وقتی که قرار است کودک از آن برخودار نباشد پستان مادر بی عیب باشد. از رو کودک گمان دارد که پستان تغییر کرده است اما مادر همان مادر است، نگاه او همچمون گذشته عاشقانه و پر محبت است. خوشبخت آن کسی که نیازمند به وسیله‌ای سهمناک برای گرفتن کودک از شیر مادر نباشد!‍

II

صبح زود بود. ابراهیم در وقت مناسبی از خواب برخاست، سارا، عروس زمان پیریش را در آغوش گرفت، و سارا اسحاق را که خفت و ننگ را از او بر گرفته بود و مایه غرور و مباهات و امید برای همه نسلها بود بوسید. آنگاه آن دو سواره در سکوت پیش رفتند، چشمان ابراهیم به زمین دوخته شده پود، تا روز چهارم که نگاهش را به بالا افکند و از دور، کوهی را در مرایه دید، اما بار دیگر نگاهش را به زمین افکند. آرام و بی سر و صدا هیزم جمع کرد، دست و پای اسحاق را بست ، و آرام چاقو را در آورد. در این هنگام چشمش به گوسفندی که خداوند معین کرده بود افتاد. گوسفند را ذبح و قربانی کرد و به خانه بازگشتند... آز آن روز به بعد، ابراهیم فرسوده شد، او نمی توانست فراموش کند که خداوند چنین چیزی را از او خواسته بود. زندگی اسحاق همچون گذشته پیش می رفت و رونق می یافت، اما چشمان ابراهیم تیره گشتند، دیگر روی خوشی را ندید.

***

وقتی کودک بزرگ شود قرار باشد از شیر مادر گرفته شود، مادر با عفت و پاکدامنی، پستان خود را می پوشاند، بدین ترتیب کودک دیگرمادری نخواهد داشت. خوشبخت کودکی که مادر خود را به گونه ای دیگر از کف ندهد!‍

III

صبح زود بود، ابراهیم در وقت مناسبی از خواب برخاست، سارا مادر جوان را بوسید، و سارا اسحاق ، مایه خوشی و سرور همیشگی و جاویدانش را بوسید. ابراهیم غرق اندیشه، سواره پیش رفت. او به هاجر می اندیشید و به فرزندی که به بیابان کشانده بود. از کوهی درمرایه بالا رفت و چاقو را بیرون کشید. غروب آرام بود. هنگامی که ابراهیم تنها سواره پیش می رفت، تا کوهی در مرایه پیش رفت. خود را با تضرع به زمین افکند، التماس کنان از خدا خواست تا گناه او را به خاطر خواسته اش برای قربانی کردن اسحاق ببخشاید، به خاطر اینکه وظیفه اش را به عنوان پدر نسبت به فرزندش به دست فراموشی سپرده است. بیشتر وبیشتر  در راه تنهای خود، سواره راند اما به هیچ گونه آرامشی دست نیافت. او نمی توانست درک کند که آیا خواسته اش در مورد قربانی کردن بهترین چیزی که از ان او بود، برای خدا گناه است؟ بهترین وبا ارزش ترین چیزی که از آن او بود و بارها و بارها با رضایت از زندگی خویش گذشته بود و اگر این گناه بود، اگر چنانچه اسحاق را این گونه دوست نمی‌داشت و به عشق نمی‌ورزید، پس می توانست دریابد که آیا می تواند برای این گناه عفو و بخششی باشد یا خیر، زیرا چه گناهی بیش از این سهمناک‌تر و دردناک‌تربود؟

***

وقتی قرار است کودک از شیر مادر گرفته شود، مادر نیز احساس غم و حزن می کند، از اینکه او و کودک هر دو بزرگتر شده وجدایی آنها از هم بیشتر می شود از اینکه کودکی که اولین بار زیر قلب او غنوده بود و بعد نیز در آغوش او آرام می گرفت دیگر نباید به او این چنین نزدیک باشد. از این رو، هر دو از این غم ناچیز رنج می بردند. خوشبخت آن کس که کودک را آن چنان نزدیک به خود نگاه داشت که نیازی به تالم حزن بیشتر نداشت !

IV

صبح زود بود. همه چیز در خانه ابراهیم برای سفر مهیا شده بود. ابراهیم از سارا رخصت خروج گرفت و ندیمه وفادار الیزار در پی ابراهیم رفت تا آنجا که ابراهیم باید باز می گشت. ابراهیم و اسحاق با هم سواره پیش رفتند تا هنگامی که که به کوهی در مرایه رسیدند. تا آن لحظه ابراهیم همه چیز را برای قربانی کردن آماده ساخت، آرام و بی هیچ گونه غوغا، اما هم اینکه نگاهش را برگرداند، اسحاق نشان اظطراب را در دست چپ ابراهیم دید - و اینکه لرزشی جسم را فرا گرفت -  اما ابراهیم چاقو رابیرون کشید. آنگاه هر دو به خانه بازگشتند. سارا دوان دوان به دیدار آنها آمد، اما اسحاق ایمان خویش را از کف داده بود. حتی یک کلمه هم از این بابت در کل جهان گفته نشده است و اسحاق آنچه دیده بود را برای هیچ کس بازگو نکرد، و ابراهیم ظن نبرد که کسی آن منظره را دیده باشد.

***

وقتی قرار است کودکی از شیر مادر گرفته شود، مادر ابرام واستقامت بیشتری دارد تا اینکه کودک تلف نشود. خوشبخت آنکه ابرام و استقامت بیشتری داشته باشد !

 

به این صور و اشکال مشابه بود که این مردی که ما از آن سخن می گوییم پیرامون این حواث می اندیشید. هر زمان که او سفری به کوهی در مرایه می کرد به خانه بازگشت. خستگی او را فرا می گرفت. انگشت خود را در هو می انداخت و می گفت: " ولی هیچ کس به بزرگی ابراهیم نیست، چه کسی می تواند او را درک کند؟"

ترس و لرز - سورن کی یر کگارد - محسن فاطمی - گروه مطالعات دینی هنر

ترجمه ی عبدالکریم رشیدیان بهتره من چون وقت تایپ کردن نداشتم  این ترجمه رو گذاشتم.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 21:55 توسط مریم ... |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

یادداشت های یک دانشجوی برق علاقه مند به ادبیات و فلسفه ! ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

جمجمک
در آمدی بر هیچ...
خانه ی کتاب
کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
سایت فلسفه
برکه
قابیل
خزه
دیگران
ادبستان
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1388

مرداد 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386



پیوندها

فراتر از بودن
چهره ی دیگر
هوا بارانیست
آوای بوتیمار
نقش صفا
شب جادو
خانه ام ابری است
نقاش خیابان هفتم
اخترک ب 612
دلم از خودم گرفته
آنی رویای سبز
ماجراهای جودی آبوت
ZOOM
تا نبض خیس صبح
حد بی نهایت
دست نوشته های فواد
مریم اختیاری
واران
تنها ماندگان
گذرگاه
ما هیچ ... ما نگاه
پوچستان
کافه ی انتهای کوچه ی بن بست
کچل خان
شمیم شب
کافه گودو
Under Dream Skies
آن سوی کهکشانها
من مست و تو دیوانه ...
Hard Rock Coffee
چراگاهی برای نسل فهیم
دارالعشگ
سایت انوشه انصاری
.: اسد :.
قوی سبکبار
نفس سرد
زندان بان
منظومه ی کاسیب نامه
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

فال حافظ